![]() |
![]() |
|
| پنداشت اگر شبی به سر مستی در بستر عشق او سحرکردم شبهای دگر که رفته از عمرم در دامن دیگران به سر کردم |
|
پیدایم نکن میگویند مرده ام عاقبت جسم تو هم خواهد پوسید همان جسمی که روزی قلب مرا پوساند
تمام لحظه هایی که خودم رو به تو بخشیدم نتونستم خودم رو ببخشم و من مقدس ترین اشکهایم را در گناه آلود ترین شبهای زندگیم ریختم تلخی بغض من هنوز در میان بوسه های گس تو ناپیداست شاید اگر من از جسمم برای تو فاکتور میگرفتم تو هم از تمام بودنت برای من فاکتور میگرفتی حس بدیه اینکه با تمام وجودت کسی رو دوست داری و اون اونقدر هرزس که برای دیدنه قلبتم میخواد دکمه های لباستو باز کنه
اون همه دلهره و بی قراری برای این نبود که بمانی کنارم که گاهی مرا مزه مزه کنی تو توی خیابونای شهر فرنگ هوای شهر فرنگو بکش تو ریه هات و با شهوت همیشگیت میون اون همه اندان برهنه لذت ببر ار زندگیت منم فراموش میکنم چشای یخ زدتو وتو کوچه پس کوچه های شهر دود گرفته خودم سعی میکنم به یاد نیارم که روزی عاشقت بودم چه کسی میگوید که گرانی اینجاست دوره ارزانیست چه شرافت ارزان تن عریان ارزان و دروغ از همه چیز ارزانتر آبرو قیمت یک تکه نان و چه تخفیفی خوردست قیمت هر انسان
زن عشق میکارد و کینه درو میکند ... دیهاش نصف دیهی تو است و مجازات زنایش با تو برابر ... میتواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازهی ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ... او کتک میخورد و تو محاکمه نمیشوی ... او میزاید و تو برای فرزندش نام انتخاب میکنی ... او درد میکشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ... او بیخوابی میکشد و تو خواب حوریان بهشتی را میبینی ... او مادر میشود و همهجا میپرسند نام پدر ... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق میشود؛ مادر میشود؛ پیر میشود و میمیرد ... و قرنها است که او؛ عشق میکارد و کینه درو میکند؛ چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان، جوانی بربادرفتهاش را میبیند و در قدمهای لرزان مردش؛ گامهای شتابزدهی جوانی برای رفتن، و دردهای منقطع قلب مرد؛ سینهای را به یاد میآورد که تهی از دل بوده و پیری مرد، رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده میکند ... و اینها همه کینه است که کاشته میشود در قلب مالامال از درد...! و این، رنج است
اگر که عشق لبالب شود به لب برسد شبانه گریه کنی تا دوباره صبح شود که صبح گریه کنی تا دوباره شب برسد! که هی سه نقطه بچینی اگر... ولی... شاید... کسی نمی آید ، نه! کسی نمی آید. دارم به گريه مي كنم و گريه مي كنم از تو به تو ٬ بدون تو گریه می کنم تو نیستی شبیه کلیدی بدون قصر پرسه زدن به تنهایی در ولی عصر باران به شيشه مي زند از چشم هاي من حتی نمی رسد به خودم هم صدای من
زمان مي گذره تو مي گذري
پس چرا من نمي گذرم!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 آذر1387ساعت 5:43 PM توسط نگین |
|
|
سیب را من چیدم اما گناه از تو بود که آدم نبودی...
به اندازه ی تمامم همخوابگی هایت با تن فروشان بی خوابم
گول زده اند خطهای موازی را وگرنه در نهایت کسی به کسی نمی رسد...!
هر کس که مرا دید تو را نفرین کرد
پاییز مزرعه . . . زردی گندم زار . . . مترسک می دانست تا او باشد ٬ کلاغ ها از گرسنگی می میرند . . . فردایش مترسک خود را کشته بود . . .
عشقی که ترا نثار ره کردم در سینه ی دیگری نخواهی یافت آن بوسه که بر لبانت افشاندم سوزنده تر آذری نخواهی یافت!
وقتی گرمای نگاه تو نیست این میشود حال و روز من سرماخوردگی های پی در پی تب و لرزهای بی پایان
چقدر وقت دارم برای تو و چقدر وقت نداری برای من و چقدر دلم میگیرد از این تنگی وقت که حتی وقت نمیکنی دلتنگ شوی برای من...!
با خنده هایت میخندم پا به پای گریه هایت میگریم بهانه میگیرم درست مثل بچگی ها در مقابل بی توجهی هایت پا میکوبم بغض میکنم و تو همه را می نویسی به پای بچگیم بی انکه بدانی بچه بهانه گیر تو بچه نیست عاشق است و این دیوانگی ها بچگی نیست عاشقی است
هنوز هم از گریه های من یک قطره اش برای توست....
میگفت که بعد از این به خوابم بینی پنداشت که بعد او مرا خوابی هست
چرا همیشه حاصل جمع ما صفر میشود؟؟؟؟
برای او که خواستمش و نخواست خواستنم را .................... آدمی به محبوبش چیزهای زیادی میدهد کلام عشق آرامش لذت ..و تو با ارزش ترینش را به من بخشیدی فقدان!!!!!!!!!!!!
فاصله را تو یادم دادی وقتی که با لبخند دور شدی از من...............
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 تیر1387ساعت 5:40 PM توسط نگین |
|
|
< آن روز که تو با من صميمي دست دادي تو تنها دست دادي و من هر چه هست دادم>
نه باورم نميشه که تو منو از ياد ببري تولدم شد بي وفا از تو نيومد خبري چشماي من خشک شد به درحالاکي بي وفا تره بال و پرش دادم ولي ديگه واسم نميپره اينو بدون دستاي من گرميه دستاتو ميخواد ترو به عشقمون قسم اونروزارو يادت بياد حتي ديگه خدامونم به دادمون نميرسه گريه نکن که دست ما به دست هم نميرسه ترو خدا بهش بگين صبر منم سر اومده خدا به من بگو چرا خوشي به من نيومده بهش بگين سراغشو از کس و ناکس ميگيرم بهش بگين اگه نياد تو انتظارش ميميرم آخه چرا نگاه اون چنگي به دل نميزنه ميگن يکي تو قلبشه جونمو آتيش ميزنه فقط خدا ازت ميخوام دست توي دستاش بزارم جز آرزوي ديدنش هيچ آرزويي ندارم بازم ميگم دوست دارم کاش عشقمون جون بگيره برگرد بيا به کلبمون تا سرو سامون بگيره... ببخش اگه قسمت نشد توي چشات نگاه کنم يا سر رو شونت بذارم اسم ترو صدا کنم تو هم بذار برو اما بدون رسمش نبود جز تو آخه کيو دارم دليل رفتنت چي بود اون که نخواست پيشم باشي بايد خودش صبرم بده خدا گرفتي عشقمو جواب قلبمو بده...!!!!
زير آن دره آرام و عبوس به چه حالي بودم ! بي تو با حسرت و حرمان و سرشت خلوتي داشتم آنجا که مپرس کاش مي دانستي بي تو بر من چه گذشت...!
بي تو انديشيدهام كمتر به خيلي چيزها ميشوم بياعتنا ديگر به خيلي چيزها تا چه پيش آيد براي من نميدانم هنوز دوري از تو ميشود منجر به خيلي چيزها غير معمولي است رفتار من و شك كرده است ـ چند روزي ميشود ـ مادر به خيلي چيزها عكسهايت، نامههايت، خاطرات كهنهات ميزنند اينجا به روحم ضربه خيلي چيزها هيچ حرفي نيست دارم كمكم عادت ميكنم من به اين افكار ضجرآور، به خيلي چيزها ميروم هر چند بعد از تو برايم هيچ چيز ... بعد من اما تو راحتتر به خيلي چيزها
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 8:57 AM توسط نگین |
|
|
چقدر سخته تو چشاي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينکه لبريز از کينه و نفرت بشي حس کني که هنوزم دوسش داري چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به ديواري تکيه بدي که يه روز زير آوار غرورش تمام وجودت له شده چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه که هنوزم دوسش داري چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشکني و اونوقت زير لب بگي گل من باغچه ي نو مبارک...!
جعبه هاي آبي پوشالهاي کرم شيشه هاي کوچک خوشبو عروسکهاي سفيد سياه زشت زيبا کارتهاي قشنگ يک قلب ، دو قلب يک لب ، دو لب ............... يک سبد گل رز سرخ به ياد تک تک روزهايي که با هم بوديم (يک لبخند تلخ) يک آغوش گرم اما سرد ، کلماتي پراز قشنگي اما دروغ چشمان من مدتهاست که اين زيباييها را گم کرده من خودم راهم گم کرده ام دلم تنگ شده براي کمي لرزيدن ، براي نفسهايي که به سختي بالا مي آمد
من قوي ترين موجود جهانم مگر کم است وزن سنگين دوست داشتن تو بر دوشم هيس!هيچ نگو که به خاطر اين حماقت دلم به حال خودم مي سوزد
وقتي من هستم تو نيستي وقتي تو هستي من نيستم اينها مهم نيست! ميداني.. وقتي نيستي باز هم هستي و وقتي هستم باز هم نيستم!!!
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده اي
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 دی1386ساعت 10:12 AM توسط نگین |
|
|
دوستت دارم هايت را باور مي کنم درست مثل امضاهاي آخر نامه هايت که ميگفتي خون است اما طعم انار ميداد....!
از وقتي به دنيا اومدم سايه ي زني به اسم مادر و تکيه گاهي به نام پدر تو زندگيم خالي بود مادر بزرگ و پدر بزرگم ازم نگهداري ميکردن که البته تا 5 سالگي اينو نمي دونستم تا يه روز وقتي داشتم تو کوچه با بچه ها بازي ميکردم بچه ها گفتن ...گفتن بابات قبل دنيا اومدن تو عاشق ميشه و وقتي مادرت حامله بوده ميذاره ميره بعد دنيا اومدنتم يه سراغي از تو نمگيره که ببينه تو و مادرت زنده هستين يا نه مادرتم نميتونسته اين با اين شرايط بمونه ميزارتت پيش پدرو مادرش و ميره.....تو بي پدر و مادري.....رفتم خونه داد زدم گريه کردم که چرا به من دروغ گفتين مادربزرگم بغلم کرد گفت نميشد تو بچه بودي سخت بود برات هي گفت و هي گفت تا آروم شدم اما يه داغ بزرگ تو دلم موند ...15 سالم شده بود تو کوچه نشسته بودم که يه زني ادکلن زده و با آرايش غليظ اومد زنگ خونمونو زد رفتم جلو گفتم اينجا خونه ماس با کي کار دارين؟يه دفعه بغلم کرد و زد زير گريه خودمو از بغلش کشيدم بيرون اما همينجور زار ميزد گفتم تو مامانمي خنديد گفت مامان....آره مادرتم و دوباره گريه کرد يه سري اسباب بازي و لباس خريده بود ه لباسا برام کوچيک بودن و از سن بازيمم گذشته بود چون من ديگه هم کار ميکردم و هم درس ميخوندم..گفتم دير اومدي حتما انقدر بهت خوش گذشته که سن و سال منم يادت رفته ديگه نيا اينجا دلم نميخواد ببينمت تا حالا يادت نبود اونموقع که منو ول کردي رفتي ميخواستي ياد همچين روزي بيفتي که ديگه بچه نيستم گفت عزيزم پسرم به من حق بده بابات رفته بود من کاري از دستم برنميومد ميخواستم زندگيم که بهتر شد ببرمت پيش خودم من نميخواستم با سختي بزرگ شي دوباره گريه کردو بغلم کرد گرماي آغوشي که هميشه تو زندگيم کم داشتم دهنمو بست و باعث شد بهش حق بدم و فک کنم يه مادر واقعيه...گفت يکم ديگه صبر کني ميام ميبرمت براتم پول ميفرستادم حالا قول ميدم بيشترش کنم که ديگه سر کار نري تو بايد با دوستات بري بيرون خوش بگذروني..بعدم پول داد بهمو خنديد و رفت...درست 21 سالم شده بود از نظر مالي همه چيز داشتم با پولايي که مامانم ميفرستاد يه روز يکي از دوستام گفت يه جايي ميشناسم که حسابي ميتونيم حال کنيم قبول کرديم رفتيم تو يه خونه ي خيلي بزرگ از جلوي در يه سري دختر پسر داشتن تو حياط و اينور اونور ميگفتن ميخنديدن ميرقصيدن يه دختري اومد جلو مشروب آورده بود تعارف کرد يکي يه گيلاس برداشتيم رفتيم تو يکم نشستيم دوستام خورده بودن و سرشون داغ بود يه دفعه يه زني از پله ها اومد پايين صورتش تو تاريکي معلوم نبود لباس بازي پوشيده بود با کفشاي بلند داشت با يه مردي حرف ميزد از تاريکي اومد بيرون واي..........چي ديدم کاش مرده بودمو همچين روزيو نميديدم..اون زن ..اون مادرم بود که با مرد ديگه اي صورت به صورت وايساده بود و غش غش خنديد و خودشو ول کرد تو بغل مرده داشتم منفجر ميشدم دوستام هر کدوم يه طرف و با يکي سرشون گرم بود اما من داغ کرده بودم يه لحظه فک کردم بکشمش ديدم من ازين آدما نيستن ترسو تراز اين حرفام اومدم بيرون تو خيابون داد زدم گريه کردم يعني اون پولايي که برام ميفرستاد همش پول....آخ تنم لرزيد نميدونم کي بهوش اومدم اما زير سرم بودمو تو بيمارستان کنارمم مادربزرگم دعا ميخوند و گريه ميکرد امروز 2 ساله که ازون ماجرا ميگذره من اومدم تهرانو دارم دانشگاهمو ميرم اما يه فکري هر شب تو سرم عين پتک ميکوبه اينکه يا اونو بکشم يا خودمو...!
شب به قصه دل من گوش ميکني فردا چو قصه مرا فراموش ميکني بارها و بارها اين قصه را ميگويم اما تو کجا گوش ميکني من محتاج آغوش تو وتو با که دست در آغوش ميکني؟؟؟
قطار ميرود تو ميروي تمام ايستگاه ميرود و من چقدر ساده ام که سالهاي سال در انتظار تو در کنار اين قطار رفته ايستاده ام و هم چنان به نرده هاي ايستگاه رفته تکيه داده ام...!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 10:9 AM توسط نگین |
|
|
غربت را نبايد در الفباي شهر غريب جستجو کرد
همين که عزيزت نگاهش را به ديگري فروخت تو غريبي !!! چه جوري ميتونم دورت بندازم؟به من چه که تو سر يه اشتباه به دنيا اومدي؟مگه دنيايي که ما توش زندگي ميکنيم سر يه همچين اشتباهي درست نشده؟
مي دانم مي بيني مي بينم مي داني مي ترسی مي لرزي از کارم رفتارم مادر جان! مي دانم مي بيني گه گريم گه خندم گه گيجم گه مستم و هر شب تا روزش بيدارم بيدارم مادر جان! من دردم بي ساحل تو رنجت بي حاصل ساحر شو جادو کن درمان کن دارو کن بيمارم بيمارم بيمارم مادر جان!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 آبان1386ساعت 9:47 AM توسط نگین |
|
|
بزرگترين درد اين است که بداني پناه لحظه هايت پناهگاه ديگري دارد!!!
مرد کمي خود را جابه جا کرد. عطر نياز و هوس اتاق خواب را در هاله اي از رويايي ترين لحظه يک زندگي مشترک قرارداده بود. بوسه اي گرم از مرد کافي بود تا هردو را به آتش بکشد. آتشي از هوس و نياز. مرد دست درگردن زن به تمناي عطردل انگيز هوس برآمد و زن نيزدر تمناي هم آغوشي لذت بخش در هرم سينه مرد فرو رفت. براي يک لحظه در هم پيچيدن و اين پيچش مانند دمي بود که برکوره آتش افزاي هوس و نياز گرانداخت. هردو از هم مي نوشيدند. مست از باده هوس و نياز. مرد مي لوليد ، مي ليسيد و هيجان زده مي لرزيد و زن به خود مي پيچيد براي دردرون کشيدن مردانگي مردش . اما ..... اما جاي عشق خالي بود. اين را زن به خوبي احساس کرد. چرا که مرد در تمناي دل انگيزترين روياها نامي از او نبرد و نامهاي ديگري را درگوش او نجوا کرد. زن صبور بود اما به يکباره در هم شکست. مرد در اوج لذت تصويري از هم آغوشي خود با زن ديگر را درگوش او کشيد که زن به يکباره ذوب شد. فروريخت و هوس جاي خود را به کوهي از يخ و سردي سپرد........»
زن چون کوره اي داغ مي سوخت اما هرگز ميلي به او که پدر فرزندانش بود ، نداشت. مرد خود خواسته بود که زن اين چنين شود. زن صبورانه به اميد اصلاح رفتار مرد کوشيد اما هرچه پيش رفت ، رفتار مرد او را پس زد. مرد او را مي خواست اما در قالب جسم ديگري او را به تصوير مي کشيد و اين دردناکترين لحظات زندگي زني بود که شايد روزگاري وصال با او خواب و خوراک مرد را مي ربود...... زن مي رود اما سنگين و افتاده . تصميمش ، مهار هوس و نيازش بردوشش سنگيني مي کرد و خود را از اسب زندگي خود افتاده مي ديد. برايش چه آرزو کنيم ؟ بر گرفته از سايت http://0048.blogfa.com/
بازم مهر شد و خيابون پر شد از بچه هايي که کيف به دست و روپوش به تن کرده راهيه مدرسه شدن...ميرن تا بتونن بنويسن بخونن آب ..بابا...چوپان دروغگو...دندان شيري ...تا بتونن جمع و تفريق کنن تا با جمع ياد بگيرن يکي به بدياشون اضافه کنن و با تفريق يکي از شيطونياشونو يکي از بازياشونو کم کنن فراموش کنن تا وجودشونو ضربدر دروغا و بديا کنن و تقسيم بر سادگي و معصوميت و صداقت بچگيشون....چه با ارزش...!!! نميگم جاي اين درسا حداقل کنار اين درسا کاش بهشون ياد ميدادن چه جوري تو دنيايي که درس نداده امتحان ميگيره بتونن زندگي کنن ...بتونن خوشبخت شن ...نه اينکه مثل ميليونها آدم ديگه مغزشونو پره صورت مسئله کنن و بفرستنشون تو بطن زندگيه که اگه قوانين خشنشو بلد نباشي ميبازي مات ميشي و اونوقت بايد بازيو واگذار کني و قيد همه چيو همه خواسته ها و آرزوهاتو بزني.....بعضي چيزا هست که خود آدم بايد تجربه کنه و بفهمه...اما خيلي چيزا از اين جنس نيستن چيزايي که ميتونه زودتر دونستنش ياد گرفتنش برندت کنه ..اما تو کدوم کتابي تو کدوم مدرسه و دانشگاه و کدوم استاد و معلمي هست که ياد بده چه جوري زندگي کني بهتر و درست تره ...؟ کدوم درسمون بوده که من يادم نيست؟ کاش يادم ميدادن کاش يادمون داده بودن...!
مبصر وقتي اسمم را خواند بي جهت داد کشيدم غايب دوستانم همگي خنديدند که جنون گشته به طفلک غالب بچه ها هيچ نميدانستند که من اينجا و فکر و دلم جاي دگر دل آنها پي درس و کتاب و دل من پي سوداي دگر...!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 آبان1386ساعت 9:22 AM توسط نگین |
|
|
شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت به گريه گفتمش آري چه زود گذشت! مثل هميشه ازدحام و صداي بوقاي سر سام آور ماشينا ...داشتم از دانشگاه ميرفتم شرکت سرکار خسته بودم خيلي اما چاره اي نبود منشي شرکت زنگ زده بود و بايد ميرفتم...اما انگار با هر روز فرق داشت.. ديگه دخترک سر چها راه که هميشه التماسم ميکرد که ازم آدامس بخر نبود...يکم جلوتر پسري که گل تو دسستاش بود کنار خيابون نشسته بود و تو فکر بود که گلا ي پژمردشو به کي بفروشه تا منو ديد دويي جلوم گفت ميخري چار تا مونده بود ازش خريدم اما خوشحال نشد...تو مترو پسر کوچولوي فال فروش ديگه ديگه مرغ عشقش تو دستش نبود..صداش کردم گفتم مرغ عشقت کو؟گفت ديشب دق کرد ..مرد!به فال اعتقادي ندارم اما اکثر اوقات دلم براش ميسوزه و ميخرم....سوار تاکسي شدم ...صداي آهنگ..آهنگي که من ازش خاطراتي داشتم که ميخواستم هر جوري هست فراموششون کنماما انگار راه فراري نبود بعضي وقتا حتي يه حرف يه عالمه خاطر رو تداعي ميکنه...آهنگ گريه هاي من بود..آهنگ داريوش...اون که رفته ديگه هيچوقت نمياد تا قيامت دل من گريه ميخواد...قصه ي گذشته هاي خوب من خيلي زود مثل يه خواب تموم شدن حالا بايد سر رو زانو بذارم تا قيامت اشک حسرت ببارم دل هيشکي مثه من غم نداره مثه من غربت و ماتم نداره ..حالا که... به راننده گفتم لطف ميکنين خاموشش کنيد يه نگا تو آينه کرد گفت بهتون نميخوره اهل آهنگ نباشين اما امر امر شماس اما اگه فضولي نباشه چرا گفتين خاموش کنم از داريوش خوشتون نمياد گفتم نه از اين آهنگ خاطره هاي خوبي ندارم ديگه چيزي نگفت رسيديم پولو دادم و پياده شدم گفت يه چيزي از من به شما نصيحت نذاري هر چيزي حتي يه خاطره اينجوري بهم بريزتتون..صبر نکردم بقيه پولو بگيرم چند بار صدا کرد اما توجهي نکرم..رسيدم شرکت رييس شرکت کارم داشت رفتم تو اتاقش...هميشه از نگاهاش معذب ميشم ..آدم اتو کشيده و عصا قورت داده ايه طبق معمول کار واجبي نداشت اما منو اينهمه راه کشيده بود اونجا اين بيشتر کلافم کرد...گفت ساعت کاري تغيير کردهو..بعدم گفت خسته به نظر ميايد اگه اجازه بدين برسونمتون گفتم ممنون خودم ميرم...خوب ميدونه باهاش نميرم اما هميشه تکرار ميکنه...نزديکاي خونه هميشه يه زن فالگيري بود که دنبال همه را ميفتاد تا فالشونو بگيره...نبود يه نفس راحت کشيدم بيشتر از ده بار دستامو گرفته و اين جمله ها رو تکرار کرده...خط عمرت زياد بلند نيست اما اونقدرم که فکر ميکني بهت سخت نميگذره ...يه نفر دنبالته دوست داره اما تو انگار دوسش نداري ..يه مدته خيلي سختي کشيدي اما غصه نخور خدا با توئه همه چيز تغيي ميکنه تو طالعت روشنيه...حسود زياد داري... دختر خشگلي هستي اما قدر نميدوني يه چشم نظر بهت ميدم هميشه همرات باشه..خيلي مراقب باش..!ساعت 12 اما خوابم نميبره ..اما مثل بچگيا که بابام منو ميذاشت روپاهاشو برام لالايي ميخوند تا خوابم ببره و خودش هميشه زودتر از من خوابش ميبرد بايد چشمامو به هم فشار بدم تا شايدخوابم ببره..!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 مهر1386ساعت 6:45 PM توسط نگین |
|
|
نميدانم چرا وقتي گريه ميکنم جهان را سيل نمي برد
يعني جهان بزرگتر از غصه هاي من است؟
من ميخواستم رقابت کنم با همه عاشقا و معشوقه هايي که تظاهر ميکرد هستنو نبودن و بعدها گفت ...البته اين تظاهر تبديل شد به واقعيت و طولي نکشي که يه رقابت احمقانه پيش اومد رقابتي که فکر ميکردم من برندشم اما نبودم شنيدن اون زمزمه هاي عاشقانه تجربه ي عشق براي اولين بار در کنارش... همه باعث شد توي تمام زندگيم و براي اولين بار به اين حس برسم که چقدر خوبه که به دنيا اومدم چه خوبه که زنده ام ...چقدر خوشبختم و چه خوبه که يه زنم .....لحظه اي که فهميدم رفتنش قطعيه سعي کردم با خودم کنار بيام اما همه چي به هم ريخت نفهميد وقتي ميخواد بره درو چه جوري بايد پشت سرش ببنده!!!
زمان به من اموخت: که دست دادن معنی رفاقت نیست، بوسیدن قول ماندن نیست، و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست.
خواستم خودمو گول بزنم همه خاطراتمو انداختم يه گوشه و داد زدم ديگه فراموش...اما يدفه يه چيزي ته قلبم داد زد يادمه..!!!
ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم پررنگ ها را ميبينيم سخت ها را ميخواهيم غافل از اينکه خوبها آسان مي آيند بيرنگ ميمانند و بي صدا ميروند...! عشق را مي زنم فرياد چه کسي مي شنود اين فرياد دست هايم خالي است پاهايم خسته است ديگر از حرف شنيدن خسته ام دگر از حرف زدن ها خسته ام چه کسي مي شنود فرياد مرا هيچ کس اين جا نيست گوش ها سنگين است همه جا خاموش است حرف ها تکراري است حرف ها تکراري است!
نه صداي قدمي نه صداي قفسي همه پنجره فرياد شده است بر سرم مي کوبد که نگاهت نگران غم کيست؟به چه مي انديشي؟ من نگفتم که به تنهايي خود عادت کن شب تاريکم بر پنجره آورده فشار به خيالم که تو خواهي آمد چشم از در نتوانم برداشت پنجره تلخ و عبوس همه فرياد شده بر سرم مي کوبد بيهوده چشم به در دوخته اي پشت در نيست کسي..!
شب سردي است، و من افسرده راه دوري است، و پايي خسته. تيرگي هست و چراغي مرده مي كنم، تنها، از جاده عبور: دور ماندند ز من آدم ها.سايه اي از سر ديوار گذشت، غمي افزود مرا بر غم ها فكر تاريكي و اين ويراني بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهاني. نيست رنگي كه بگويد با من اندكي صبر، سحر نزديك است. هر دم اين بانگ بر آرم از دل واي، اين شب چقدر تاريك است! خنده اي كو كه به دل انگيزم؟قطره اي كو كه به دريا ريزم؟ صخره اي كو كه بدان آويزم؟مثل اين است كه شب نمناك است. ديگران را هم غم هست به دل،غم من، ليك، غمي غمناك است
دو خط موازي هيچ گاه به هم نمي رسند مگر اينکه يکي از آنها به خاطر ديگري خود را بشکند...یعنی شکستن یکی به تنهایی کافیه...؟؟؟در مورد دو تا خط شاید ...اما در مورد آدما به من ثابت شده که اینطور نیست!!!
زير باران بودم ، همره غم تنهاچشم زيبايت گشت در مه شب پيدا با دوچشمت گفتم : بي خبر از مائي ازغروب و باران حال ما جويايي؟ هيچ ميگويي او زير باران تنهاست ياد داري گفتي : با تو باران زيباست آخرين شب گرم رفتن ديدمش لحظه هاي واپسين ديدار بود او به رفتن بود و من در اضطراب ديده ام گريان دلم بيمار بود گفتمش از گريه لبريزم مرو گفت جانا ناگريزم ناگريز گفتم او را لحظه اي ديگر بمان گفت مي خوام ولي دير است دير در نگاهش خيره ماندم بي اميد سر نهادم غمزده بر دوش او بوسه هاي گريه آلودم نشست بر رخ و بر لاله هاي گوش او ناگهان آهي كشيد و گفت واي زندگي گاه زيباست گاه زشت گريه را بس كن مرا آتش مزن ناگزيرم از قبول سرنوشت شعله زد در من چو ديدم موج اشك برق زد در مستي چشمان او اشك بي طاقت در آن هنگامه ريخت قطره قطره از سر مژگان او از سخن مانديم و با رمز نگاه گفت مي دانم جدايي زود بود با نگاه آخرينش بين ماهاي هاي گريه ها بدرود بود
افسوس که چه دیر فهمیدم زندگي همان روز هايي بود که زود گذشتن آن را آرزو مي کردم ديشب از نيمه شب خدا بر سرم زد آسمان غم برمن باريد و طوفان اشک در وجودم وزيد افکار برهنه ام با تلخي به تصوير کشيده شد و چشم هايم آه چشم هايم دريچه نور رابست ونفرت مانند ريسماني بردستهايم پيچيد و باورهاي بلورين قلبم از رنج شکست . چيزها ديدم در زمين ازآغاز وجود تا کنون که از وجودشان شرمم آمد! شرمتان باد اي فرزندان آدم !!! آه از قابيلي که هابيل را به جرگه مردگان فرستاد و آه از قومي که بر يک ديگر تاختند و پرچم صلح را زير پا نهادند آه از دلهاي سنگي که در سينه ي آدميان است ....... من مردي ديدم که از دين ميگفت و از خدا اما شباهنگام بر گفته هاي خود احمقانه ميخنديد من زني ديدم که شرافت ميخريد و چه غمگين ميخنديد بر پستي وجود مردها من کودکي ديدم که هوا را ميبلعيد و از زور سيري اشک ميريخت من مردي ديدم که که ترس از دادن سکه هايش او را به دنياي وحشت فرستاد من عاشقي ديم که پنهان از معشوقش چشم هاي غزالي ديگر را مي پرستيد من چيز ها ديدم در زمين که نبض وجودم راکن کرد و روح سرکشم را حيران بيچاره قلب بلورينم هزارن تکه شد و در آخر نفس هايم به شماره افتاد من مرگ رالحظه اي با چشم هايم ديدم و بعد از اين دنيا دل کندم و بر خاک افتادم سال ها ميگذرد اما کسي من مرده را خاک نکرد . حال اين منم اثر جرم شما آدميان شرم ازبودنتان شرم از آدم و شرم از من ،شرم از من ....!
منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟ الو .... دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟ چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 2:55 PM توسط نگین |
|
آه خدای من...تو میدونی من تو این چند ماه چقدر سختی کشیدم تا یکم فراموشش کنم اما اون حرفا شنیدن خیلی چیزا همه چیزو دوباره زنده کرد اومده بود که دوباره بهم بریزم اومده بود تا سبک بشه و حرفایی بگه که اگه خیلی وقت پیش گفته بود الان خیلی چیزا فرق میکرد.بازم من ..اون و بغض دیرینه من اما ایندفه نه به خاطر ترس از دست دادنش خیلی وقت بود از دستش داده بودم به خاطر حرفایی که شنیدنش یه بار دیگه همه چیزو بهم ریخت به خاطر اون دروغا نامردیا به خاطر حرفایی که شنیدنش در باورم نمیگنجید..مثل همیشه من سعی کردم تک تک حرفایی که میگه باور کنم اما اون نخواست ...برام درد آور بود نتونستم بی گناهیمو ودروغ بودن تهمتی که بهم زدن ثابت کنن شنیدنش برام خیلی سخت بود همه چیز بر علیه من و من چیزی نداشتم که ثابت کنم هیچ دروغی نگفته بودمم من فقط بازیچه شدم برای یه دشمنی و انتقام بچه گانه که دلیلشم هیچ وقت نفهمیدم ..تنها چیزی که اینروزا یکم آرومم میکنه اینه که تو از اون بالا همه چیزو دیدی دیگه مهم نیست کی چی فکر کنه مهم اینه که هیچ عذاب وجدانی ندارم هیچ دروغیم نگفتم ..همیشه هر قدمی که خواستم بردارم اول سعی کردم تو رو در نظر بگیرم ای خدا تو که همه چیزو میدونی....من صادقانه باهاش بودم ..برام سخته که حرفای یه آدم دروغگوی نامردو باور کرد یکی که خودشم خوب میدونست باهاش دشمنی داره اونوقت منی که اینهمه مدت باهاش بودمو سعی کردم روراست باشمو باور نکرد نمیتونم اینارو ببینمو آروم باشم مگه یه آدم چقدر تحمل داره تو که شاهدی اگه هر کاری کردم به خاطر اون بود میدونم که میدونیو مطمئنم یه روز میفهمه ولی شاید خیلی دیر باشه...تظاهر به بدیش برای من بود و خوبیاش برای یکی دیگه نمیدونم چه عدالتیه... چرا من؟دلم خیلی گرفته بیشتر از همیشه آه خدای من...خوب میدونم دنیای دیگه ای هم هست میدونم تو همه اشکامو دیدی میدونم از گذشته و همه چیزم با خبری شاید من نتونستم خیلی چیزا رو ثابت کنم اما میدونم تو با عدالتت همه چیزو ثابت میکنی..همیشه سعی کردم ببخشم همیشه سعی کردم خیلی تقصیرا رو به گردن بگیرم اما نمیتونم قبول کنم کسی تهمت به این بزرگی بزنه و بگم بخشیدمش ...نمیدونم اون آدم چه جوری تونست برای تلافی کردن یا شاید یه دشمنی یا یه سرگرمی احمقانه با منو زندگیم بازی کنه و منو وارد این ماجرای احمقانه کنه. میدونم که نیازی نیست من انتقاممو بگیرم به قدرتت ایمان دارم و میدونم همه چیزو دیدی و میدونی چقدر دلم شکست...فقط همین...! به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته نگو از دوریه کی نپرس از چی گرفته...!
خنده ها تکراری گریه ها تکراریست من در این تکرارها مانده در بهت و سکوت دیگران می خندند و دلم می داند که چقدر تکراریست همه جا غرق سکوت کوچه ها رو به غروب همه جا تاریک است پیش رو تاریکی پشت سر تاریکی دل من می ترسد ترس هم تکراریست ....
اشکهایت بر لبهء پرتگاه پلکت ایستاده اند و تو مجبوری لبخند بزنی....سخت تر از این سراغ داری؟!!!
ساعت گيج زمان در شب عمر مي زند پي در پي زنگ . زهر اين فکر که اين دم گذر است مي شود نقش به ديوار رگ هستي من . لحظه ام پر شده از لذ ت يا به زنگار غمي آلوده است . ليک چون بايد اين دم گذرد , پس اگر مي گريم گريه ام بي ثمر است . و اگر مي خندم خنده ام بيهوده است . دنگ ... , د نگ ... لحظه ها مي گذرد . آنچه بگذشت , نمي آيد باز . قصه اي هست که هرگز د يگر نتوان شد آغاز . مثل اين است که يک پرسش بي پاسخ بر لب سرد زمان ماسيده است . تند بر مي خيزم تا به ديوار همين لحظه که در آن همه چيز رنگ لذت دارد , آويزم , آنچه مي ماند از اين جهد به جاي : خنده لحظ? پنهان شده از چشمانم . و آنچه بر پيکر او مي ماند : نقش انگشتانم . دنگ ... فرصتي از کف رفت . قصه اي گشت تمام . لحظه بايد پي لحظه گذرد تا که جان گيرد در فکر دوام , اين دوامي که درون رگ من ريخته زهر , وارهانيده از انديشه من رشته حال وز رهي دور و دراز داده پيوند با فکر زوال . پرده اي مي گذرد , پرده اي مي آيد : مي رود نقش پي نقش دگر , رنگ مي لغزد بر رنگ . ساعت گيج زمان در شب عمر مي زند پي در پي زنگ : دنگ ... , د نگ ... دنگ ...
هر روز احساسی را می کشم .. هر روز حرفهایی را خفه می کنم.... سنگینم چون سرشارم از سنگ قبر ها خالی ام چون در خودم قتل عام کردم روزها روی سنگ ها رو می خوانم و شب ها -گاه- شمع هایی روشن می کنم ... روزگار نیمه ای از وجودم را سوزاند اما نیمهء دیگر را آدمها سوزاندند ... آدمهایی از جنس آتش افسوس آب نبودم ... افسوس .... تنم گورستان است ... هر روز هزار گور را با خود می کشم از این سر شهر تا آن سر شهر ... سنگینم و شاید اندکی غمگین!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 10:11 AM توسط نگین |
|
|
هر روز طلوع ديگريست بر انتظار فرداهاي من..!
از صداي زنگ تلفن بيزارم ان هنگام که با فريادي مرا به سوي خود ميخواند و تقاضاي کمک مي کند وقتي به درخواست او جواب ميدهم صدايي نااشنا از ان طرف از من ميخواهد که اشنايش را بانگ زنم و من خسته و ملول از انتظاري تلخ باز هم گوش به راه فريادي ديگر از تلفن و من دوباره گول ميخورم وباز صدايي نا اشنا از ان سو و من همچنان در انتظار صداي اشنايم ....در انتظار صداي او...!
من صبورم اما .............. به خدا دست خودم نيست اگرمي رنجم يا اگر شادي زيبايي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم...........! من صبورم اما .............. چه قدر با همه عاشقيم محزونم ! وبه ياد همه خاطرهاي گل سرخ مثل يک شبنم افتاده به غم مغمومم.! من صبورم اما .............. بي دليل ازقفس کهنه شب مي ترسم بي دليل از همه تيرگي تلخ غروب و چراغي که تورا از شب متروک دلم دور کند ...........مي ترسم! من صبورم اما ............. آه............اين بغض گران صبر نمي داند چيست؟
خبرت هست كه بي روي تو آرامم نيست؟
آدمک آخر دنياست بخند آدمک مرگ همينجاست بخند آن خدايي که بزرگش خواندي به خدا مثل تو تنهاست بخند دست خطي که تو را عاشق کرد شوخي کاغذي ماست بخند فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گريه چه زيباست بخند صبخ فردا به شبت نيست که نيست تازه انگار که فرداست بخند راستي آنچه که يادت دادم پر زدن نيست که در جاست بخند آدمک نغمه آغازنخوان به خدا آخر دنياست بخند
آمد کنار حوصله ي تنگ من نشست مثل هميشه پنجره ها را ولي نبست گفتم چقدر سهم حقيرست اين زمين گفت آسمان براي من و تو هميشه هست خورشيد شد کشيد به آتش تن مراخنديد بند بند وجودم ز هم گسست پيچيد بوي تلخ وداعي هميشگي افتادم از نهايت چشمش دلم شکست از درد حلقه مي زدم و دم نمي زدم دريا و آسمان و زمين دست روي دست حالا نشسته ام به تماشاي روزهاحالا اسير بازي اين روزگار پست حالا منم که سنگ صبور زمين شدم او يک پرنده شد در افق هاي دور دست پيچيد بوي خاطره اي تلخ در تنم آمد کنار حوصله ام تنگ تر نشست
گفتي تا شقايق هست زندگي بايد کردشقايق هست اما تو نيستي چه بايد کرد؟
که مردم به آن شادماني بي اساس مي گويند ... با اين همه اگر عمري باقي بود ، طوري از کنار زندگي مي گذرم، که نه دل کسي در سينه بلرزد، و نه اين دل نا ماندگار بي درمانم ...
من که رفتم بنشينيدو...هوارم بزنيد باد هم آگهي مرگ مرا خواهد برد بنوسيد که: "بد بودم" و جارم بزنيد من از آيين شما سير شدم.. سير شدم
آخرين نامه من....
آدم آنقدر ناب نشده بود که در بهشت مأوا گزيند.آسمانيان هم حتي نميدانستند که زمين کورهي داغ خالص شدن اوست . رنج ... پادزهر همهي فراموشکاريهاي آدميست ...سيب بهانه بود !!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 تیر1386ساعت 8:14 AM توسط نگین |
|
|
گريه من بي بهانه نيست چندين شب است نگاه تو عاشقانه نيست روي نيمکت تنهاييم نشستم وبه ياد آوردم
تو مي آيي، يقين دارم زماني که مرا در بستر سردي ميان خاک بگذارند،تو مي آيي يقين دارم که مي آيي پشيمان هم... دو دستت التماس آميز، مي آيد به سوي من ولي پر مي شود از هيچ، دستي دست گرمت را نمي گيرد. صدايت در گلو بشکسته و آلوده با گريه، به فريادي مرا با نام مي خواند و مي گويي که اينک من، سرم بشکن دلم را زير پا له کن ولي برگرد... همه فرياد خشمت را، به جرم بي وفايي ها، دورنگي ها، جدايي ها به روي صورتم بشکن، مرو اي مهربان بي من که من دور از تو تنهايم! ولي چشمان پر مهري، دگر بر چهره ي مهتاب مانند نمي ماند لباني گرم با شوري جنون انگيز نامت را نمي خواند دگر آن سينه ي پر مهر آن سد سکندر نيست که سر بر روي آن بگذاري و درد درون گويي دو دست کوچکش، با پنجه هايي گرم و لغزنده، ميان زلف هاي نرم تو بازي نمي گيرد پريشانش نمي سازد، هزاران پاره هستي را به پاي تو نمي بازد. زن کوچک چه خاموش است! تو مي آيي زماني که نگاه گرم من ديگر به روي تو نمي افتد ، هراسان، هر کجا، هر گوشه اي برق نگاهت را نمي پايد،مبادا بر نگاه ديگري افتد. دو چشم من تو را ديگر نمي خواند، به شوقي دلکش و شيرين و تو هرچند بار ديگري در چشمهايت جستجو باشد، سراب آرزو باشد و لبانت، لبان گرم و تبدارت، کتاب روشني از بهر عمري گفتگو باشد و عطر صد هزاران بوسه ي شيرين دوباره روي آن لغزد، محال است اينکه بتواني بر آن چشمان خوابيده، دوباره رنگ عشق و آرزو ريزي، نگاهت را به گرمي بر نگاه من بياويزي به لبهايم کلام شوق بنشاني! محال است اينکه بتواني دوباره قلب آرام مرا، قلبي که افتادست از کوبش بلرزاني، برنجاني، محال است اينکه بتواني مرا ديگر بگرياني. تو مي آيي يقين دارم ولي افسوس آن پيکر که چون نيلوفري افتاده بر خاک است دگر با شوق روي شانه هايت سر نمي آرد، به ديوار بلند پيکر گرمت نمي پيچد ،جدا از تکيه گاهش در پناه خاک مي ماند و در آغوش سرد گور مي پوسد و گيسوي سياهش حلقه حلقه بر سپيدي هاي آن زيبا لباس آفرينش، نرم مي لغزد. جدا از دستهاي گرم و زيبا و نجيب تو... دگر آن دستها هرگز بر آن گيسو نمي لغزد، پريشانش نمي سازد، دلي آنجا نمي بازد. تو مي آيي يقين دارم تو با عشق و محبت باز مي آيي ولي افسوس... آن گرما به جانم در نمي گيرد، به جسم سرد و خاموشم دگر هستي نمي بخشد اگر صد هزاران بوسه از پا تا سرم ريزي دگر مستي نمي بخشد. يقين دارم که مي آيي... بيا اي آنکه نبض هستي ام در دستهايت بود دل ديوانه ام افتاده لرزان زير پايت بود بيا اي آنکه رگهاي تنم با خون گرم خود تماما معبدي بودند تا نقش تو را همچون گل سرخي به گلدان دل پاکيزه ي گرمم برويانند. يقين دارم که مي آيي ، بيا تا آخرين دم هم قدم هاي تو بالاي سرم باشد، نگاهت غرق در اشک پشيماني به روي پيکرم باشد، دلت را جا گذاري شايد آنجا سنگ بسترم باشد!
خورشید آواره وار طلوع کرد دیوانه وار انتظار کشید و معصومانه غروب کرد و شاید برای این است که ماه نمیداند چرا آسمان شب مال اوست!
باز پاييز است خسته و زخمی دست آدمکهای بدم پشت پا به رسم بی بنیاد این دنیا زدم...!
عشق تو مرا چه زيرکانه اسير خود کرده بود این روزا که شهر عشق خالی ترین شهر خداس خنجر نامردمی حتی تو دست سایه هاس وقتی که عاطفه رو میشه به آسونی خرید معنی کلام عشق خالی تر از باد هواس کاش میدانستم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 تیر1386ساعت 12:20 PM توسط نگین |
|
|
در زندگي زخمهايي است که مثل خوره روح را در انزوا مي خورد و مي تراشد..!
تو زندگي همه ي آدما زخم هايي هست که هيچ مرهمي تسکينشون نميده زخمهايي به وسعت روح خسته ي تنهاي آدمي و زخمهايي که کهنه نميشن هيچ وقت و هميشه مثل روز اول تازه و سوزاننده باقي ميمونن انگار يه جوري با وجود آدمي عجين ميشن و هر صبح با او متولد ميشوند تا ذره ذره آدمي را آب کنن و جز تني خسته و دردمند چيزي ازو به يادگار نگذارند...!
از محبت...از عشق... و در اين خانه ي سرد، پشت اين پنجره ها، دل من زندانيست. و نگاهم هر روز، روي ديوار بلندي ميان من و توست مي شمارد با خويش روزهايي را که، بي تو سر کرد صبور...بي تو پژمرد در اين تنهايي... آه............. سالها بي حاصل، با کسي مي گشتم که فقط سايه اش با من بود سايه اي محو که تصويرش را، در خيال خامم، بهترين مي خوانم!! واي ، افسوس که ديگر دير است... من به اين تنهايي آنچنان مانوسم، که اگر روزي باز، بگشايد دستي در زندان مرا، شوق پروازم نيست وچه بيحاصل من،بافريب اميد، سالها سر کردم و فقط من بودم.با هزاران واژه که مرا مي کشاندند به باغ گفتار. و در آن وسعت سبز، هر بهانه در من، شعله اي مي افروخت ... تا که تصوير کنم بُعد تنهايي خود را با آن...!
معلم پاي تخته داد ميزدصورتش از خشم گلگون بود
دخترک نجوا کنان زير لب خواند: پدر آن شب اگر خوش خلوتي پيدا نميکردي تو اي مادر اگر شوخ چشميها نميکردي
تاآن روز زندگی را جز آنچه بود نمی انگاشتم آمدی و هر آنچه بود بر هم زدی ومن احساس کردم دیگر آن خود همیشگی نیستم امروز نمیدانم آمدنت از اقبال من بود یا رفتنت دلیلی بر آنکه یک روز دل کسی را شکسته ام!
هر چند که نام من ز لبت محو گشت و مرد یاد مرا چگونه فراموش میکنی؟ آغوش من به روی اجل باز مانده است ای یار بگو تو با که دست در آغوش میکنی؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 7:15 PM توسط نگین |
|
|
دوباره گريه ي منو دوباره خنده هاي تو کنار رد تازه اي دوباره رد پاي تو..!
ديدم او را ديدم او را اي دريغ درنگاهش آشنايي مرده بود در ته چشمان درد انگيز او شعله ي عشق و هوس افشرده بود در نگاه سرد و خاموشش نبود برق عشقي يا شرار کينه اي پيش چشمم بود ومن محروم از او همچو عکسي بود در ايينه اي واي بر من اين دلارام من است اين که چون بيگانه مي بيند مرا بيندم از دور و پنهان مي کنديا چو نا پيدا نمي بيند مرا؟ نازنين من گر اين دير اشناستاز چه رفت از خاطرش سوگند او چشم اگر ان چشم و لب گر ان لب است پس چه شد ان اشک و ان لبخند او اي خدا اين سردي و بيگانگي دلشکن تر از دل آزاري نبود اين سکوت سرد و جانفرساي او بدتر از فرياد بيزاري نبود گر نوازش رفته بود از چشم او يک نگاه سرد و سنگين هم نداشت بر لبش گفتار شيرين گر نبود تلخي دشنام و نفرين هم نداشت زاده ي روياي من بود اين که رفت نازنين من چنين بد خو نبود ان که ساکت از کنار من گذشت سايه ي او بود اما او نبود
قاصدک! هان، چه خبر آوردي؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 7:52 AM توسط نگین |
|
عشق آتشين من نتوانست قلب يخي تورا آب کند ولي افسوس که آتش تو قلب کوچک مرا سوزاند..!
بسترت را به گل اراسته ام تو در ان مخمل ناز دل من غرق نياز چشم تو خيره به ديوار در انديشه خواب من چو يک درد هراسان گم در اين غصه چه اسان وتو برخاسته اي اکنون شايد از خواسته من دست بر ميز کناري در فضاي تاريک اتاق هوس سيگاري کبريت شعله زد بر من باز سوختنم را اورد به ياد اه تو نه معصوم تر از اه من است ونياز من ارام و به ظاهر خاموش از تو اين جسم پريشان ساخته است دود دود دود با اه تو در پيچ و تاب نازنينم اينقدر سيگار نکش چه شد ان خواب که در چشم تو بود؟ و چه ميشد اگر اين پيکر پر دردو گناه الود تنها يک لحظه به دامان تو بود اه همه جا پر ز عطر شب بو ها ميشد نه پر از بوي تنفر و تکبر و نه سيگار
يه شوخي بود و يه قصه تلخ وقتي که گفتي ترو نمي خوام... کاش آن لحظه که تقديم تو شد همه هستي من. مي سپردم که مواظب باشي . جنس اين جام بلور است..بلور...... پُر از عشق وغرور است... اگر بازيچه شود مي شکند ...مي شکند! يه روز اومد تو زندگيم اونروز هر دومون کمرنگ بوديم اما بعد از يه مدت اون عوض شد و سعي کرد براي رنگي تر کردن خودش منو کمرنگ تر کنه من کمرنگ شدم... کمرنگ که نه بيرنگ انقدر که ديگه منو نديد... رفت دنبال يکي که رنگي باشه نه مثل من بيرنگ...!
به هواي هوسي هم که شده سرکي ميکشد و ميگذرد
سالها از مرگ آدم مي گذشت آدميت چون سرابي مي گذشت سالها از نسل آدم هم گذشت صد دريغ اي جان نيامد آدمي آدمي از نسل آدم شد پديد آدميت زآدمي کم مي نمود آدمي از عشقها هم مي ربود ظلم و عصيان و تکبر مي نمود زندگي در زير يک سقف و دو آجر سخت نيست زندگي با لقمه نان جو ئي هم سخت نيست
عشق در اين روزگاران مرده است مردگان هم بي نواي عشق جان داده اند ماهيان آب هم پشت بر دريا کرده اند آنقدر سنگ است دلها که گلها مرده اند
آدميت مرده است اي خوش آن روزي که حق آدميت نشکند آدميت زير پاي آدميها نگسلد اي خوش آن روزي که از نسل خود آدم بيايد آدمي
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 5:55 PM توسط نگین |
|
|
قيمت وفا شايد گرانتر از ان بود که بهانه ي دوست داشتني زندگيم از عهده ي داشتنش بر آيد
یاد بگذشته به دل ماند و دريغ نيست ياري که مرا ياد کند خنده بر اشکم زدي با خود پسندي آرزو دارم تو هم هرگز نخندي....!
رفيقان يک به يک رفتند مراباخودرهاکردند همه خوددردمن بودندگمان کردم که همدردند شگفتاازعزيزاني که هم آوازمن بودند به سوي اوج ويراني پل پروازمن بودند....! اين بود تمام ماجراي من و او ميخواستمش ولي نميخواست مرا..!
اي زندگان:هرروز مردگان را ميبينيد که به سوي گورستان روانه اند ........... پس چرا پند نميگيريد؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 12:7 PM توسط نگین |
|
|
دشتها آلوده ست...
در لجنزار گل لاله نخواهد روييد در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد؟ فكر نان بايد كرد و هوايي كه در آن نفسي تازه كنيم. گل گندم خوب است .گل خوبي زيباست! اي دريغا كه همه مزرعه دلها را علف هرزه كين پوشانده است. هيچكس فكر نكرد كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست. و همه مردم شهر بانگ برداشتند كه چرا سيمان نيست و كسي فكر نكرد كه چرا ايمان نيست... وزماني شده است كه به غير از انسان هيچ چيز ارزان نيست! من از تبار غربتم از آرزوهاي محال قصه ي ما تموم شده با يه علامت سوال ؟
افسوس که نگاهم در پی نگاه کسی بود که نگاهش در پی نگاه ديگری بود ...
چند وقته ...يادم نيست ..روزها و هفته ها و شايدم ماههاست....خيلي وقت است که حس نکرده ام آن دلهره و اضطراب قرارهاي پنهاني ...آن لحظه هاي پر تب و تاب ..تپشهاي قلب و يخ کردن دستهايم و داغي گونه ها و التهاب شنيدن صدايي که براي شنيدنش لحظه شماري ميکردم...حرف زدنهاي او و خاموش ماندن من براي شنيدن صدايش...براي باور اينکه با من و کنار من است..براي باور اينکه خواب نيستم و بيداريست...بودن و نبودن من براي او فرقي نميکرد ..او تشنه ي آن لحظه ها بود چه با من و چه با هر کس ديگر...چه فرقي ميکند من باشم يا ديگري ..از اولم فرقي نميکرد من ابلهانه باور کردم که اينگونه نيست!نميدانم چرا باز دلم اینچنین گرفته...؟ نمیدانم چرا؟ باز هم دلم گرفته گريه کردم دارن به گريه هام ميخندن
اون چقدر ساده ازم برید و رفت وانمود کرد که منو ندید و رفت
کاش میدونستم عشق دیروز من فردا که شد تو با کی همنشینی! آئینه پرسید که چرا دیر کرده است، نکند دل دیگری او را اسیر کرده است: خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است و تنها دقایقی چند تاخیر کرده است، گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است . خندید به سادگیم آئینه و گفت: احساس پاک، تو را زنجیر کرده است، گفتم از عشق من چنین سخن مگوی، گفت: خوابی، سالها دیر کرده است. در آئینه به خود نگاه میکنم، آه ! عشق تو عجب مرا پیر کرده است، راست گفت آئینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 6:2 PM توسط نگین |
|
|
نه به چای شیرین نه به قهوه ی تلخ ونه به آبمیوه ی خنک...
فنجان به هیچ کدامشان دل نبست ..خالی ماند و تنها شکست! کاش میشد مثل فنجان بود ...دیر زمانیست چون فنجان دل بستگی را از یاد برده ام و دل نمی بندم به هیچ کس...اما کاش از ابتدا چون فنجان بودم اشتباه بود یک بار دل بستن و شکستنم ...!اشتباه..حماقتی عظیم که تاوانی به سنگینی همه ی عمر در پی اش بود..!یک فنجان شکسته دیگر نمیتواند دل ببندد...همیشه خالی خواهد ماند!
از دور دست آوای زندگی به گوش میرسد کفش هایم همین جاست اما این صدا دیگر شوقی در من نمی آفریند من به تنهایی عادت کرده ام !من آوای زندگی را مدتهاست از یاد برده ام..به چه می خوانی ام ای زندگی..من لبریز از غم و اندوه و اشک وتو لبریز ز شور وشعف و لذت و شر...دست بردار من مردنی ام !مرا به خود مخوان من دگر آن من عاشق و شاد و پر ز امید و آرزوهای دراز نیستم ..من فقط زندانی ام در قفس کوچک تو..!
قدم نزن دوباره تو شبای تنهایی من بازی عشق تو گرفت تمام شور و حال من......! گفتم:یک پله اشتباه و دروغ! گفتی: دو پله اشتباه و دروغ بسیار
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 11:17 AM توسط نگین |
|
|
آرزو دارم بفهمي درد را تلخي برخورد هاي سرد را.......!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 5:59 PM توسط نگین |
|
|
شیرینی مرور خنده های تو آرامش گریه های بی پناه فراموشی بود....
آمد و بر صفحه قلبم نوشت تردید و رفت
به حد مرگ خسته ام و این تازه ابتدای زندگیست....! خسته ام از همه چیز و همه کس بعد تو یک کوچه دلتنگی به جا ماندست و بس گرد و خاک خاطره بر جان ما ماندست و بس روز آخر گفته بودی که فراموشم مکن جز تو در ذهنم صدای گریه ام ماندست و بس می نویسم خویش را در بیت بیت شعر تو فکر شیرینت برایم آشنا ماندست و بس یک غروب سرد مردم در تب ناباوری برف بارید و تو رفتی و رد پایی ماندست و بس
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 9:28 PM توسط نگین |
|
|
فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند.....!
گل به گل سنگ به سنگ یادگاران تو اند
کی مهربونیتو گرفت؟ کی دستای عزیزتو تبر برای ساقه کرد ؟ به چه جرمی زندانی قلب سنگی تو شدم؟؟؟......... ای تمام باور عاشقانه ام نگو بار گران بودیم و رفتیم نگو نامهربان بودیم و رفتیم شبی پرسیدمش با بی قراری به غیر از من کسی را دوست داری؟ چه صدایی است که پیچیده در این جنگل مرگ؟
بی من از شهر سفر کردی و رفتی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 10:42 AM توسط نگین |
|
و من باران اشکهايم را در ابرچشمانم پنهان ميکنم و با لبخند پوچي به نشانه تاييد سر تکان مي دهم .... اما خودم ميدانم که هر گاه درون خود را ميکاوم به يک غم بزرگ ميرسم... و آن غم نبودن توست !!! من در کنار همه تو را کم دارم .
بنویس تا سر خط.... بنویس که دلت دیگه به یاد اون نیست بنویس که بدونه وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست اون که گذاشت و رفت یه روز سرش به سنگ میخوره بر میگرده دیگه صداش نکن بزار خودش بیاد دنبالت بگرده دیگه گریه نکن آخه اشک تو باعث شادی اونه دیگه به پاش نسوز آخه اون واسه تو دیگه دل نمیسوزونه اگه میخواست میموند حالا که رفت و غصش رفته ز یادم اگه پیشم میموند میدید جز اون به هیشکی دل نمیدادم.....!
گريه کردن تا سحر کار من است شاهد من اين چشم بيمار من است
ميروي و براي بودن خود باز بي بهانه مي مانم داغ کن پشت دستانم را ديگر از عاشقي پشيمانم!
در دلش خنده کنان گفت دريا: ابر بارنده تو هم از مايي
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 8:57 PM توسط نگین |
|
|
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب آيينه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا كه دلت با دگران است تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن با تو گفتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم پاي دردامن اندوه كشيدم نگسستم نرميدم رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 8:4 PM توسط نگین |
|
خود را مزن اينگونه به سنگ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 11:54 AM توسط نگین |
|
|
مي روم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه ي خويش
به خدا مي برم از شهر شما دل شوريده و ويرانه ي خويش مي برم تا که در آن نقطه ي دور شستشويش دهم ازرنگ گناه شستشويش دهم از لکه ي عشق زين همه خواهش بيجا و تباه مي برم تا ز تو دورش سازم ز تو ، اي جلوه ي اميد محال مي برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نکند ياد وصال ناله مي لرزد ، مي رقصد اشک آه ، بگذار که بگريزم من از تو ، اي چشمه ي جوشان گناه شايد آن به که بپرهيزم من به خدا غنچه ي شادي بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد شعله ي آه شدم ، صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسيد عاقبت بند سفر پايم بست مي روم ، خنده به لب ، خونين دل مي روم از دل من دست بردار اي اميد عبث بي حاصل
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 5:5 PM توسط نگین |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 7:55 PM توسط نگین |
|
|
از آن روز که دیوار جدایی ها شکست و دنیای ما یکی شد او دیگر به من فکر نمیکند... کاش از اول میدانستم او دوست دارد به آنسوی دیوار فکرکند.
روزی فکر میکردم اگر کنارت هم نباشم هیچکس را نمیبینی جز من ولی حالا به من ثابت شد که وقتی روبرویت هم می ایستم همه را میبینی جز من.....! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 12:27 PM توسط نگین |
|
هرچه شيشه عينكم را تميزتر مي كنم دنيا را كثيف تر مي بينم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 فروردین1386ساعت 5:4 PM توسط نگین |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 فروردین1386ساعت 5:0 PM توسط نگین |
|
بی تو در میابم چون چناران کهن از درون تلخی واریزم را
من تمنا کردم که تو با من باشی تو به من گفتی:هرگز...هرگز
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 فروردین1386ساعت 9:6 PM توسط نگین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
موج اگر میدانست ساحل هیچگاه دستش را نمیگیرد هرگز نفس نفس نمیزد برای رسیدن...!
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 تیر 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
|
RSS
|