تبليغاتX
از تو آینه ساخته بودم به چه سادگی شکستی!
پنداشت اگر شبی به سر مستی در بستر عشق او سحرکردم شبهای دگر که رفته از عمرم در دامن دیگران به سر کردم
 

پیدایم نکن میگویند مرده ام عاقبت جسم تو هم خواهد پوسید همان جسمی که روزی قلب مرا پوساند

تمام لحظه هایی که خودم رو به تو بخشیدم نتونستم خودم رو ببخشم و من مقدس ترین اشکهایم را در

گناه آلود ترین شبهای زندگیم ریختم

تلخی بغض من هنوز در میان بوسه های گس تو ناپیداست

شاید اگر من از جسمم برای تو فاکتور میگرفتم تو هم از تمام بودنت برای من فاکتور میگرفتی

حس بدیه اینکه با تمام وجودت کسی رو دوست داری و اون اونقدر هرزس که برای دیدنه قلبتم میخواد دکمه های لباستو باز کنه

اون همه دلهره و بی قراری برای این نبود که بمانی کنارم که گاهی مرا مزه مزه کنی

تو توی خیابونای شهر فرنگ هوای شهر فرنگو بکش تو ریه هات و با شهوت همیشگیت میون اون همه اندان برهنه لذت ببر ار زندگیت منم فراموش میکنم چشای یخ زدتو وتو کوچه پس کوچه های شهر دود گرفته خودم سعی میکنم به یاد نیارم که روزی عاشقت بودم

چه کسی میگوید که گرانی اینجاست دوره ارزانیست چه شرافت ارزان تن عریان ارزان و دروغ از همه چیز ارزانتر آبرو قیمت یک تکه نان و چه تخفیفی خوردست قیمت هر انسان


ای گل فریب باغبان نخور که گر آب میریزد به پای تو گلاب میخواهد از تو

 

زن عشق می‌کارد و کینه درو می‌کند ... دیه‌اش نصف دیه‌ی تو است و مجازات زنایش با تو برابر ... می‌تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه‌ی ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانون‌گذار می‌توانی ازدواج کنی ... او کتک می‌خورد و تو محاکمه نمی‌شوی ... او می‌زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می‌کنی ... او درد می‌کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ... او بی‌خوابی می‌کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می‌بینی ... او مادر می‌شود و همه‌جا می‌پرسند نام پدر ... و هر روز او متولد می‌شود؛ عاشق می‌شود؛ مادر می‌شود؛ پیر می‌شود و می‌میرد ... و قرن‌ها است که او؛ عشق می‌کارد و کینه درو می‌کند؛ چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان، جوانی بربادرفته‌اش را می‌بیند و در قدم‌های لرزان مردش؛ گام‌های شتاب‌زده‌ی جوانی برای رفتن، و دردهای منقطع قلب مرد؛ سینه‌ای را به یاد می‌آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد، رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می‌کند ... و این‌ها همه کینه است که کاشته می‌شود در قلب مالامال از درد...! و این، رنج است


اگر که درد از این گریه تا عصب برسد

 اگر که عشق لبالب شود به لب برسد

 شبانه گریه کنی تا دوباره صبح شود

 که صبح گریه کنی تا دوباره شب برسد!

 که هی سه نقطه بچینی اگر... ولی... شاید...

 کسی نمی آید ، نه! کسی نمی آید.

 دارم به گريه مي كنم و گريه مي كنم

 از تو به تو ٬ بدون تو گریه می کنم

 تو نیستی شبیه کلیدی بدون قصر

 پرسه زدن به تنهایی در ولی عصر

 باران به شيشه مي زند از چشم هاي من

 حتی نمی رسد به خودم هم صدای من

 

زمان مي گذره

                                تو مي گذري

                                            

                                                              پس چرا من نمي گذرم!


گوش کن آسمان از ماه تهي ميشود من از تو واز هرچه آرزوست...


+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1387ساعت 5:43 PM  توسط نگین | 
سیب را من چیدم اما گناه از تو بود که آدم نبودی...

 

به اندازه ی تمامم همخوابگی هایت با تن فروشان بی خوابم

 

گول زده اند خطهای موازی را وگرنه در نهایت کسی به کسی نمی رسد...!

 

هر کس که مرا دید تو را نفرین کرد

پاییز مزرعه . . .

          زردی گندم زار . . .

          مترسک می دانست تا او باشد ٬

          کلاغ ها از گرسنگی می میرند . . .

          فردایش مترسک خود را کشته بود   . . .

 

عشقی که ترا نثار ره کردم در سینه ی دیگری نخواهی یافت

                                    آن بوسه که بر لبانت افشاندم سوزنده تر آذری نخواهی یافت!

 

وقتی گرمای نگاه تو نیست این میشود حال و روز من

سرماخوردگی های پی در پی تب و لرزهای بی پایان

    چقدر وقت دارم برای تو و چقدر وقت نداری برای من و چقدر دلم میگیرد از این تنگی وقت

    که حتی وقت نمیکنی دلتنگ شوی برای من...!

 

با خنده هایت میخندم پا به پای گریه هایت میگریم

بهانه میگیرم درست مثل بچگی ها

در مقابل بی توجهی هایت پا میکوبم بغض میکنم

و تو همه را می نویسی به پای بچگیم

بی انکه بدانی بچه بهانه گیر تو بچه نیست عاشق است

و این دیوانگی ها بچگی نیست عاشقی است

هنوز هم از گریه های من یک قطره اش برای توست....

 

میگفت که بعد از این به خوابم بینی

           پنداشت که بعد او مرا خوابی هست

 

چرا همیشه حاصل جمع ما صفر میشود؟؟؟؟

 

برای او که خواستمش و نخواست خواستنم را ....................

آدمی به محبوبش چیزهای زیادی میدهد کلام عشق آرامش لذت ..و تو با ارزش ترینش

را به من بخشیدی فقدان!!!!!!!!!!!!

فاصله را تو یادم دادی وقتی که با لبخند دور شدی از من...............

.

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 5:40 PM  توسط نگین | 
<  آن روز که تو با من صميمي دست دادي تو تنها دست دادي و من هر چه هست دادم>

خبر به دورترين نقطه‌ي جهان برسد

نخواست او به منِ خسته بي‌گمان برسد

 شکنجه بيشتر از اين که پيش چشم خودت

کسي که سهم تو باشد به ديگران برسد؟

 چه مي‌کني اگر او را که خواستي يک عمر

به راحتي کسي از راه ناگهان برسد ...

 رها کني، برود، از دلت جدا باشد

به آنکه دوست‌ترش داشته ... به آن برسد

 رها کني بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترين نقطه‌ي جهان برسد

 گلايه‌اي نکني بغض خويش را بخوري

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

 خدا کند که ... نه! نفرين نمي‌کنم که مباد

به او که عاشق او بوده‌ام زيان برسد

 خدا کند فقط اين عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

 

نه باورم نميشه که تو منو از ياد ببري

 تولدم شد بي وفا از تو نيومد خبري

 چشماي من خشک شد به درحالاکي بي وفا تره

بال و پرش دادم ولي ديگه واسم نميپره 

 اينو بدون دستاي من گرميه دستاتو ميخواد

 ترو به عشقمون قسم اونروزارو يادت بياد

حتي ديگه خدامونم به دادمون نميرسه

 گريه نکن که دست ما به دست هم نميرسه

ترو خدا بهش بگين صبر منم سر اومده

خدا به من بگو چرا خوشي به من نيومده

بهش بگين سراغشو از کس و ناکس ميگيرم

بهش بگين اگه نياد تو انتظارش ميميرم

 آخه چرا نگاه اون چنگي به دل نميزنه

ميگن يکي تو قلبشه جونمو آتيش ميزنه

فقط خدا ازت ميخوام دست توي دستاش بزارم

جز آرزوي ديدنش هيچ آرزويي ندارم

بازم ميگم دوست دارم کاش عشقمون جون بگيره

برگرد بيا به کلبمون تا سرو سامون بگيره...

ببخش اگه قسمت نشد توي چشات نگاه کنم

يا سر رو شونت بذارم اسم ترو صدا کنم

تو هم بذار برو اما بدون رسمش نبود

 جز تو آخه کيو دارم دليل رفتنت چي بود

 اون که نخواست پيشم باشي بايد خودش صبرم بده

خدا گرفتي عشقمو جواب قلبمو بده...!!!!


رفتي اما چه بگوييم هيهات


تو نداني که من آنروز غروب

زير آن دره آرام و عبوس

به چه حالي بودم !

بي تو با حسرت و حرمان و سرشت

خلوتي داشتم آنجا که مپرس

کاش مي دانستي

بي تو بر من چه گذشت...!

 


نه کسي حال مرا ميپرسد نه کسي درد مرا مي داند همه با خنده ز من مي گذرند ، دردها بسيار است و نگفتن شايد بهترين درمان است !


 

بي تو انديشيده‌ام كمتر به خيلي چيزها

مي‌شوم بي‌اعتنا ديگر به خيلي چيزها

 تا چه پيش آيد براي من نمي‌دانم هنوز

دوري از تو مي‌شود منجر به خيلي چيزها

 غير معمولي است رفتار من و شك كرده است

ـ چند روزي مي‌شود ـ مادر به خيلي چيزها

 عكس‌هايت، نامه‌هايت، خاطرات كهنه‌ات

مي‌زنند اينجا به روحم ضربه خيلي چيزها

 هيچ حرفي نيست دارم كم‌كم عادت مي‌كنم

من به اين افكار ضجرآور، به خيلي چيزها

 مي‌روم هر چند بعد از تو برايم هيچ چيز ...

بعد من اما تو راحت‌تر به خيلي چيزها




 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 8:57 AM  توسط نگین | 
 


بيشتر از آنچه که فکر ميکردي دوستت داشتم تويي که هيچ وقت به هيچ چيز فکر نميکني...!

 

چقدر سخته تو چشاي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينکه لبريز از کينه و نفرت بشي حس کني که هنوزم دوسش داري چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به ديواري تکيه بدي که يه روز زير آوار غرورش تمام وجودت له شده چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه که هنوزم دوسش داري چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشکني و اونوقت زير لب بگي گل من باغچه ي نو مبارک...!

 

 

با چشاي بي تفاوت روبروي من ميشيني

ميگي هرچي بود تموم شد نميخواي منو ببيني

روزاي خوبمون انگار همه از ياد تو رفته

روبروت گريه نکردن نميدوني که چه سخته

تو که جاي من نبودي وقتي خنده هاتو ديدم

وقتي آخرين کلامو از صداي تو شنيدم

نه تو اوني که ميگفتي من برات يه عشق تازم

فکرشم نکرده بودم اينجوري به تو ميبازم


در زندگي، در نهان، به کساني دل مي‏بنديم که نمي‏خواهندمان
و از وجود آنهايي که مي‏خواهندمان بي‏خبريم
و شايد اين تنها دليل تنهايي‏مان باشد

 


روبان هاي زرد صورتي نارنجي

جعبه هاي آبي

پوشالهاي کرم

شيشه هاي کوچک خوشبو

عروسکهاي سفيد  سياه   زشت  زيبا

کارتهاي قشنگ يک قلب  ، دو قلب

يک لب ، دو لب ...............

يک سبد گل رز سرخ به ياد تک تک روزهايي که

با هم بوديم (يک لبخند تلخ)

يک آغوش گرم اما سرد ، کلماتي پراز قشنگي اما دروغ

چشمان من مدتهاست که اين زيباييها را گم کرده

من خودم راهم گم کرده ام

دلم تنگ شده براي کمي لرزيدن ، براي نفسهايي که به سختي بالا مي آمد

من قوي ترين موجود جهانم

مگر کم است

وزن سنگين دوست داشتن تو بر دوشم

هيس!هيچ نگو که به خاطر اين حماقت

دلم به حال خودم مي سوزد

 

 

وقتي من هستم تو نيستي

وقتي تو هستي من نيستم

اينها مهم نيست!

ميداني..

وقتي نيستي باز هم هستي

و وقتي هستم باز هم نيستم!!!

 

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند

هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده اي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 دی1386ساعت 10:12 AM  توسط نگین | 
دوستت دارم هايت را باور مي کنم درست مثل امضاهاي آخر نامه هايت که ميگفتي خون است اما طعم انار ميداد....!

از وقتي به دنيا اومدم سايه ي زني به اسم مادر و تکيه گاهي به نام پدر تو زندگيم خالي بود مادر بزرگ و پدر بزرگم ازم نگهداري ميکردن که البته تا 5 سالگي اينو نمي دونستم تا يه روز وقتي داشتم تو کوچه با بچه ها بازي ميکردم بچه ها گفتن ...گفتن بابات قبل دنيا اومدن تو عاشق ميشه و وقتي مادرت حامله بوده ميذاره ميره بعد دنيا اومدنتم يه سراغي از تو نمگيره که ببينه تو و مادرت زنده هستين يا نه مادرتم نميتونسته اين با اين شرايط بمونه ميزارتت پيش پدرو مادرش و ميره.....تو بي پدر و مادري.....رفتم خونه داد زدم گريه کردم که چرا به من دروغ گفتين مادربزرگم بغلم کرد گفت نميشد تو بچه بودي سخت بود برات  هي گفت و هي گفت تا آروم شدم اما يه داغ بزرگ تو دلم موند ...15 سالم شده بود تو کوچه نشسته بودم که يه زني ادکلن زده و با آرايش غليظ اومد زنگ خونمونو زد رفتم جلو گفتم اينجا خونه ماس با کي کار دارين؟يه دفعه بغلم کرد و زد زير گريه خودمو از بغلش کشيدم بيرون اما همينجور زار ميزد گفتم تو مامانمي خنديد گفت مامان....آره مادرتم و دوباره گريه کرد يه سري اسباب بازي و لباس خريده بود ه لباسا برام کوچيک بودن و از سن بازيمم گذشته بود چون من ديگه هم کار ميکردم و هم درس ميخوندم..گفتم دير اومدي حتما انقدر بهت خوش گذشته که سن و سال منم يادت رفته ديگه نيا اينجا دلم نميخواد ببينمت تا حالا يادت نبود اونموقع که منو ول کردي رفتي ميخواستي ياد همچين روزي بيفتي که ديگه بچه نيستم گفت عزيزم پسرم به من حق بده بابات رفته بود من کاري از دستم برنميومد ميخواستم زندگيم که بهتر شد ببرمت پيش خودم من نميخواستم با سختي بزرگ شي دوباره گريه کردو بغلم کرد گرماي آغوشي که هميشه تو زندگيم کم داشتم دهنمو بست و باعث شد بهش حق بدم و فک کنم يه مادر واقعيه...گفت يکم ديگه صبر کني ميام ميبرمت براتم پول ميفرستادم حالا قول ميدم بيشترش کنم که ديگه سر کار نري تو بايد با دوستات بري بيرون خوش بگذروني..بعدم پول داد بهمو خنديد و رفت...درست 21 سالم شده بود از نظر مالي همه چيز داشتم با پولايي که مامانم ميفرستاد يه روز يکي از دوستام گفت يه جايي ميشناسم که حسابي ميتونيم حال کنيم قبول کرديم رفتيم تو يه خونه ي خيلي بزرگ از جلوي در يه سري دختر پسر داشتن تو حياط و اينور اونور ميگفتن ميخنديدن ميرقصيدن يه دختري اومد جلو مشروب آورده بود تعارف کرد يکي يه گيلاس برداشتيم رفتيم تو يکم نشستيم دوستام خورده بودن و سرشون داغ بود يه دفعه يه زني از پله ها اومد پايين صورتش تو تاريکي معلوم نبود لباس بازي پوشيده بود با کفشاي بلند داشت با يه مردي حرف ميزد از تاريکي اومد بيرون واي..........چي ديدم کاش مرده بودمو همچين روزيو نميديدم..اون زن ..اون مادرم بود که با مرد ديگه اي صورت به صورت وايساده بود و غش غش  خنديد و خودشو ول کرد تو بغل مرده داشتم منفجر ميشدم دوستام هر کدوم يه طرف و با يکي سرشون گرم بود اما من داغ کرده بودم يه لحظه فک کردم بکشمش ديدم من ازين آدما نيستن ترسو تراز اين حرفام اومدم بيرون تو خيابون داد زدم گريه کردم يعني اون پولايي که برام ميفرستاد همش پول....آخ تنم لرزيد نميدونم کي بهوش اومدم اما زير سرم بودمو تو بيمارستان کنارمم مادربزرگم دعا ميخوند و گريه ميکرد امروز 2 ساله که ازون ماجرا ميگذره من اومدم تهرانو دارم دانشگاهمو ميرم اما يه فکري هر شب تو سرم عين پتک ميکوبه اينکه يا اونو بکشم يا خودمو...!
بعد از اينکه حرفاش تموم شد گفتم الان وقت مناسبي نيست براي سرزنش کردنت اما اگه اونروز جاي مادرت يه نفر ديگه اي بود غيراز اين بود که بدون ذره اي ناراحتي حاضر بودي براي چند ساعت بخريشو باهاش خوش باشيو از درم که اومدي بيرون يادت بره که اون طرف کي بوده و چرا به اينجا رسيده؟؟گفتم حالا براي تو همچين اتفاقي افتاد اما اگه هرکسي به اين فکر ميکرد که وقتي رفت اونجا شايد مادر و خواهر خودشو ببينه بازم انقدر راحت و بي تفاوت ميرفت ؟اين مطلبم براي اونايي گذاشتم که برام آف گذاشتنو گفتن شما ضد مرديو همش ميگي مردا بدن اين همه زن بد....هيچوقت من منظورم اين نبوده که فقط مردا بدن تو هر جنسي خوب و بد هست اما مسئله اينجاس که مردا هر کاري ميکنن يه دليل شرعي عرفي براش ميتراشنو خودشونو تبرئه ميکنن اما اگه يه زن اشتباهي ازش سر بزنه ذاتا ناپاک و هرزه و بد بوده...من تقريبا ميتونم به جرات بگم با 50 تا زن  و دخترحرف زدم که کارشون خودفروشي بوده هيچ زني تا بي وفايي نبينه بي وفايي نميکنه مگه يه عده استثنا که از نظر رواني تعادل ندارن زنا انحصار طلبن و مردا تنوع طلب خيلي مردا اگه ميرن دنبال عياشي و هرزگي به خاطر همين تنوع طلبي و هوسبازيشونه چون لذت  ميبرن اما يه زن يه بار فقط يه بار تو کل زندگيش روح و جسمشو به يه نفرتسليم ميکنه بعد از اون اگه به هر دليلي با هر کي باشه جسمشه که ميفروشه و هيچ لذتيم نميبره هيچ زني به خاطر لذت نيست که خودشو ميفروشه چون واقعا چه جوري ميشه ازين هم آغوشي لذت برد نميخوام اشتباهات همچين زنا و دخترايي رو توجيه کنم از نظر من کار کثيفيه همچين آدمايي اگه مشکلشون فقر و بي پوليه هزار تا راه هست تا تن به همچين کاري ندن مردن آدم شرف داره به زندگيه که آدم هر شب و روز بخواد خودشو در اختيار هر عوضي و بي سروپايي بذاره بيشتر از 15 تا دختر از اونايي که کارشون اين بوده و تو آرايشگاه و استخر و.. باهاشون حرف زدم ميخواستن به قول خودشون آزاد باشنو اول با يه نفر بودن بعد ده نفر .....اين پول چه ارزشي داره وقتي آدم يه لحظه نميتونه آرامش داشته باشه خيلي زنارم ديدم که شوهر دارنو کارشون اينه شوهره دنبال عياشي خودش زنه هم دنبال هرزگياش يه زن و مرد سر سفره عقد عهد ميبندن که بهم خيانت نکنن اين يه تعهد دو طرفس حتي اگه يه طرفم همه چيزو فراموش کرد پا گذاشت رو همه چيز اون نفر دوم نبايد براي تلافي و انتقام و هر چيزي تن به يه کار کثيف تر بده که اينجوري خودشو راضي کنه به نظر من حتي يه دوستي تعهد مياره چه برسه به پيمان بستن براي يه عمر زندگي ... يکي ازين دخترا که ايدز گرفته بود و با بي تفاوتي داشت ده ها نفر ديگرم آلوده ميکردو ميگفت برام مهم نيست به درک ميخوام از همه ي اين مرداي لجن و آشغال که فقط فکر کثافت کارياشونن انتقام بگيرم چون خودش قربانيه رابطه با کسي بوده که اولين بار جسم وروحشو در اختيارش گذاشته بود و با اينکه ميدونسته ايدز داره اين دخترم آلوده کرده بود ...اين اتفاقات به خاطر چيه ريششون کجاس ؟فرهنگ غلط ؟فقر؟تربيت نادرست؟زياده خواهي؟راحت طلبي؟عقده هاي سرکوب شده؟هوسبازي؟فرار؟ترس ؟انتقام؟روابط غلط؟مقصر کيه ؟هر چي که هست متنفرم ازين که مثل خيلي ازبه قول خودشون مفسران و انديشمندان و سران کشور ببينمو چشمامو بذارم رو همو شعار بدم که در جامعه ي ما نسبت به جوامع اروپايي فحشا بسيار کمتر و روابط خارج از چارچوب خانواده بسيار محدود است کسايي که وحشت دارن از اين که آمار واقعي ايدز و دختران فراري و زنان خياباني و مردان معتاد و عياش رو اعلام کنن و حتي از بردن اسمشونم ميترسن چون وجهه ي سياسي اجتماعيشون در بين مردم و جوامع ديگه به خطر ميفته مردمم يه عده کر و کور فرض ميکنن و يه توجيه شرعي به اسم صيغه و ازدواج موقت درست ميکنن براي کاري که از نظر عرفي هنوز جا نيفتاده و خودشونو گول ميزنن که روابط نامشروعو مشروع کرديمو و همه چيز درست و سر جاشه و نه براي مردا اسمش خيانته نه براي زنا هرزگيو خود فروشي ...بازم به نفع مرداي هوسباز و عياش که راحتتر به کثافتکارياشون زير سايه ي اسلامو شرع ادامه بدن....فقط با کاراشون اسلامو به لجن ميکشنو يه سري کارارو واسه آدمايي مثل خودشون راحت تر ميکنن همين...روز به روزم به اين آماراي قشنگ اضافه ميشه و يه عده قرباني ميشن و يه عده ام باز به قرباني کردن ادامه ميدنو يه عده ام سرشونو ميکنن تو برف و خودشونو ميزنن به نفهمي که مبادا منافعشون به خطر بيفته !!!

 

شب به قصه دل من گوش ميکني فردا چو قصه مرا فراموش ميکني

 بارها و بارها اين قصه را ميگويم اما تو کجا گوش ميکني

 من محتاج آغوش تو وتو با که دست در آغوش ميکني؟؟؟

قطار ميرود تو ميروي تمام ايستگاه ميرود  و من چقدر ساده ام که سالهاي سال در انتظار تو در کنار اين قطار رفته ايستاده ام و هم چنان به نرده هاي ايستگاه رفته تکيه داده ام...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 10:9 AM  توسط نگین | 
غربت را نبايد در الفباي شهر غريب جستجو کرد

                                                همين که عزيزت نگاهش را به ديگري فروخت تو غريبي !!!

چه جوري ميتونم دورت بندازم؟به من چه که تو سر يه اشتباه به دنيا اومدي؟مگه دنيايي که ما توش زندگي ميکنيم سر يه همچين اشتباهي درست نشده؟
من همون ظلمي رو که در حق پدر و مادر و پدربزرگ مادر بزرگم شده رو به تو هديه ميکنم حتم دارم اگه از آدم پرسيده بودن دوس داري به دنيا بياي جواب منفي ميداد
من يه زنم که زندگي تو تنهايي انتخاب کرده پدرت باهام نيست سر اين موضوع ناراحت نيستم حتي وقتي نگاهم روي در ثابت موند و اون با قدماي محکمش ازش بيرون رفت من هيچ کاري براي نگه داشتنش نکردم!
تو دختري يا پسر دوس دارم دختر باشي و يه روز چيزايي که من الان حس ميکنو حس کني ميدونم دنياي ما با دست مردا و براي مردا ساخته شده اگه پسر به دنيا بياي هم خوشحال ميشم شايد بيشتر از دختر بودنت اونوقت مزه بعضي بردگيا و تحقيرارو نميچشي! مثلا اگه پسر باشي کسي بهت تجاوز نميکنه لازم نيست صورت خشگل داشته باشي تا تو نگاه اول چشم همه رو بگيري وقتي تو رختخواب خوابيدي لازم نيست هر چيزيو تحمل کني کمتر عذاب ميکشي ميتوني دوس داشته باشي بدون اينکه يه شب از خواب بپري و حس کني داري تو باتلاق فرو ميري
ديشب با پدرت حرف زدم تو تلفن بهش گفتم که تو هستي راستشو بخواي اصلا خوشحال نشد اول سکوت کرد بعد با بيتفاوتي گفت چقد لازمه؟منظورشو نفهميدم گفتم نه ماه گفت از خرجش حرف ميزنم گفتم چه خرجي؟گفت خرج خلاص شدن از شرش آره درس همينو گفت انگار تو هيچ فرقي با آشغال نداري آروم بهش گفتم که ميخوام نگهت دارم با يه خطابه بلند که گاهي مثل نصيحت ميشدو گاهي شبيه دستور و بعضي جاها التماس سعي کرد بهم بفهمونه که دارم اشتباه ميکنم مخصوصا واسه اينکه اون نميخواد باهام زندگي کنه همش ميگفت به کارت فک کن به مسئوليتات به حرف مردم آخر سر هم گفت نگران خرجش نباشم حاضره نصف خرجشو بده!!!حالم به هم خورد حس ميکردم چيزي نمونده که تو گوشي تلفن بالا بيارم گوشيو سر جاش گذاشتم به اين فکر کردم که يه زماني اين مردو دوس داشتم دوسش داشتم؟؟بودن با پدرت اينو بهم فهموند که هيچي مثل تمايل يه زن به يه مرد يا برعکس آزادي آدمو تهديد نميکنه و واي به حال کسي که واسه همون ميل خودشو به طرف مقابلش هديه کنه!
ميترسم تو با اين چيزا نتوني کنار بياي تو دنيايي که قراره پا توش بذاري با وجود حرفايي که از عوض شدن زمونه ميزنن به زني که بدون ازدواج کردن بچه دار شه ميگن ولنگار!هيچ وقتم به اون به چشم يه زن عادي نگاه نميکنن
آخه چرا تا يه نفر قانوني حامله ميشه براش جشن ميگيرن ولي در مورد من همه لالموني ميگيرن و ازسقط کردن حرف ميزنن شايد دلواپسيام از زنگ تلفنه زنگ تلفن تلخيا و ناراحتيا رو يادم مياره ناراحتي از يه مش خيال که به من فهموند عشق يه نمايشه
ديگه خبري از پدرت نيست حتما دوس نداره قاطي مشکلات ما شه چيه بدت اومد؟باور کن اون حسي که بهش داشتم بعد دو تا تلفن آخر ته کشيد اون خوب ميدونه که ازش نميخوام باهام ازدواج کنه پس چرا غيبش زده شايد از اينکه فقط تو تختخواب منو دوس داشته احساس گناه ميکنه
بگو شوهر تو قصه ما به چه درد ميخوره پاييدن آبروي زن بي شوهري که بچه دار شده؟؟؟
دوستم به پدرت گفت هميشه همين کارو ميکنين نه؟ميترسين ما زنا رو قال ميذارين بعدش که آبا از آسياب افتاد در نقش يه پدر برميگردينو پشيمون از نظر شما پدر بودن يعني چي؟يه شکم قلمبه ي از ريخت افتاده؟درد زايمان؟عذاب شير دادن به بچه؟نتيجه پدر بودن رو مث پيرهن اتو خورده ميذارن جلوتون!اگه ازدواج کرده باشيد تنها کاري که ميکنين اينه که اسمتونو ميدين به بچه و اگه نه فلنگ رو ميبندين!تموم درد و عذابا واسه زن باقي ميمونه اگه يه زن باهاتون بخوابه مثل فاحشه ها باهاش رفتار ميکنين چند هزار ساله که کلمه ها ونابرابرياودستوراتونو به ما تحميل ميکنين هزارون ساله که ما رو تو سکوت و قيد و بنداي مادري زنداني کردين ميگيد ما مغز نداريم اما از هوشمون براي هر چيزي استفاده ميکنين شما هميشه بچه باقي ميمونين...!
يه دفعه گفتي مامان تو بدون اينکه منو بکشي منو کشتي من نميخواستم به دنيا بيام اين پايين جايي که شما بهش ميگين نيستي کسي دلش نميخواد به دنيا بياد اينجا هيچ انتخابي در کار نيست من خيلي زود فهميدم که قانعم تو با تمام ترسا و دودلي هات قانعم کردي غرور و اطميناني که تو حرفات بود گمراهم کرد وقتي براي به دنيا آوردن من با همه چي مي جنگيدي فکر کردم زندگي واقعا يه نعمته اما کم کم شک و ترديدت بيشترشد گفتي زندگي يه قفس بدون آزادي عشق و خوشبختي!همه حرفات با يه جمله تموم ميشد حالا واقعا لازمه به دنيا بياي؟تو نگفتي فردا ميتونه بهتر از ديروز باشه گريه نکن مامان ميدونم واسه عشقت به من اين حرفا رو زدي دلت ميخواست بعد دنيا اومدن پشيمون نشم اما همون موقع که فهميدم به زندگي ايمان نداري  و داري به خودت فشار مياري که زندگي کنيو منو به دنيا بياري تو انتخاب اول و آخرم مصمم شدم از به دنيا اومدن منصرف شدم تو دنياي من يه هدف به اسم به دنيا اومدن بود و بس اما تو دنياي تو هدفي غير از مرگ نيست گفتي تو رو ميبخشم مامان گريه نکن يه بار ديگه به دنيا ميام چه کلمات باشکوهي کوچولو اما اگه همه اسپرماتوزوييدها و تخمکاي دنيا دست به دست هم بدن ديگه چيزي که تو بوديو نميتونن درست کنن تو ديگه هيچ وقت به دنيا نمياي و من تو نااميدي کامل به حرف زدن باهات ادامه ميدم...!
نامه به کودکي که هرگز زاده نشد اثر اوريانا فالاچي...اين تيکه هاي قشنگي از اين کتاب بود که چون باهاشون موافق بودمو برام قشنگ بودن نوشتم ..تلخ بود خيلي تلخ چون عين واقعيت بود تو جامعه ما به يه دختر که از سر يه اشتباه حامله ميشه چي ميگن؟هرزه.. فاحشه..ولنگار...چون تو اين رابطه ي دو طرفه فقط اون دختره که مواخذه ميشه و بهش برچسب ميزنن مگه غير از اينه که يه پسري هم بوده چرا نگاها سرزنشا توهينا تحقيرا و سختيها فقط متوجه اون دختره؟چون پسره دوره خوشيش تموم شده و زده زير همه چي همه حرفا و قولا و زمزمه هايي که باعث شده اون دختر به کاري که شايد ترس از اون هميشه تو وجودش بوده تن بده؟من کاري با يه عده که تن فروشيو خودفروشي شغلشون شده و منبع درآمدشون که اونم حتما يه دلايلي هر چند غير  منطقي و بعضي وقتا احمقانه داشته کار ندارم مقصودم کسايين که از روي سادگيو بي تجربگيشون خودشونو در اختيار کسي ميذارن که دو روز بعد وقتي استفاده هاشو کرد و کار رسيد به جايي که منافعشون و هوسبازياشون به خطر افتاد و فهميدن حالا بيشتر از اون چيزي که بايد بگيرن قراره که بدن ميزنن زير همه چيو و ميگن تورو به خيرو مارو به سلامت...ميشه اون دختر از خانواده و زندگيش بگذره و براي حفظ آبروي خانوادش خودشو گم و گور کنه کجا بايد بره کجا ميتونه بره بين اينهمه گرگ؟ميتونه بمونه و بچه رو نگه داره گذشته از غيرت پدر و آبروي خانواده و نگاها و حرف و حديثا و تحقيراي ديگران؟ براي يه همچين اشتباهي تاواني سخت تراز شکسته شدن کاخ آرزوهاي يه دختر و تنها موندنش تو سخت ترين لحظه ها و بچه اي که بي هيچ گناهي بايد به دست خودش بميره؟؟؟به دنيا هم که بياد تکليفش چي ميشه ؟مگه جز اينه که تو تمامه زندگيش يه چيزي بايد بشنوه که از شنيدنش آتيش بگيره مگه جز اينه که همه به يه همچين بچه اي ميگن حرومزاده تا بچه تره شايد نفهمه اما بزرگ شد چي ؟وقتي از مادرش در مورد پدرش پرسيد چي اون مادر چه جوابي داره به سوالاي بيشمار يه بچه بيگناه که ناخواسته شکل گرفته و از روي عشق مادرانه به دنيا اومده بده؟راهي بجز سقط و کورتاژ و....باقي ميمونه؟زخم يه همچين اتفاقي کي از بين ميره زخمي که رو دل يه آدم ميمونه؟ چه توقعي از يه آدم سردرگمي که همه بهش پشت کردنو همه ي باوراش اشتباه از آب دراومده ميشه داشت؟سرنوشت اون دختر و پسري که هر دو به يه اندازه اشتباه کردن و سهمشون از زندگي در آينده يکسانه؟ نيست...ترسا و شرايط و سختيايي که اون دختر تحمل ميکنه کجا و شرايط اون پسر کجا؟؟يه لحظه هم نميتونه درک کنه و بفهمه چي در انتظاره يه دختره با يه همچين شرايطي که اگه ميدونست نميتونست انقدر ساده بگذره و بره وپشت سرشم نگا نکنه!!!تو جامعه ما مهم اينه که سايه يه نفر به اسم پدر هر چند فقط تو شناسنامه باشه مهم نيست عياش باشه يا معتاد يا دزد و تبهکار مهم نيست که مايه سر افکندگي يه خانواده باشه فقط باشه فقط اسمش خانواده باشه که کلمه به قول بعضا مقدسيه مهم نيست تو اون خانواده که فقط اسمش خانوادس چه جناياتي اتفاق مي افته اين به ظاهر مرد بايد سايش سنگيني کنه تا زنش هرزه و فاحشه ..نباشه تاسف باره اما واقعيته يه زن حتي اگه به تنهايي بتونه بچه سالمي تحويل جامعه بده بدون ازدواج و سايه اي به اسم شوهر ولنگارو بي بندوباره....بچشم حرومزاده....کدوم مرد کدوم تقدس و خانواده ؟کدومشون معني واقعيشونو دارن؟؟معني اين حرفا رو هيچکس نميفهمه مگه اينکه تو موقعيت مشابهش قرار گرفته باشه که اميدوارم هيچ کس تجربش نکنه چون تحملش از يه دختر 16 17 18 ...ساله يه زن رنج کشيده ي 50 60 ...ساله ميسازه آدمو به ته خط ميرسونه به غرق شدن به خودکشي به خلاص شدن شايدم به معناي واقعيه هرزگي و فاحشگي....!!
!


بيمارم مادر جان !

مي دانم مي بيني مي بينم  مي داني

مي ترسی مي لرزي از کارم رفتارم مادر جان!

 مي دانم  مي بيني گه گريم گه خندم

  گه گيجم  گه مستم و هر شب تا روزش

  بيدارم بيدارم مادر جان!

من دردم بي ساحل تو رنجت بي حاصل

ساحر شو جادو کن درمان کن دارو کن

بيمارم بيمارم بيمارم مادر جان!


 


افتخار نميدين خانوم؟! بفرماييد سوارشين!!!ديگه نميشنيد از همه چيز حالش به هم ميخورد حتي از خودش...فقط جمله آخر دکتر تو ذهنش عين پتک ميکوبيد و تکرار ميشد :"متاسفم خانو جواب مثبته.اما به هر حال دوره نهفته اين بيماري خيلي طولانيه..." ..."حالا چرا گريه ميکني ؟؟؟خب سوار نشو"  حوصله ايستادن نداشت دويد بي هدف شايد به هيچ کجا..............

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آبان1386ساعت 9:47 AM  توسط نگین | 

  بزرگترين درد اين است که بداني پناه لحظه هايت پناهگاه ديگري دارد!!!


«......زن کودک را به آرامي از روي تخت بلند کرد و به اتاق خواب خود برد. با بوسه اي گرم و دلنشين کودک را تنها گذارد و خود به بستر بازگشت.

مرد کمي خود را جابه جا کرد. عطر نياز و هوس اتاق خواب را در هاله اي از رويايي ترين لحظه يک زندگي مشترک قرارداده بود. بوسه اي گرم از مرد کافي بود تا هردو را به آتش بکشد.

 آتشي از هوس و نياز. مرد دست درگردن زن به تمناي عطردل انگيز هوس برآمد و زن نيزدر تمناي هم آغوشي لذت بخش در هرم سينه مرد فرو رفت. براي يک لحظه در هم پيچيدن و اين پيچش مانند دمي بود که برکوره آتش افزاي هوس و نياز گرانداخت.

هردو از هم مي نوشيدند. مست از باده هوس و نياز. مرد مي لوليد ، مي ليسيد و هيجان زده مي لرزيد و زن به خود مي پيچيد براي دردرون کشيدن مردانگي مردش . اما .....

اما جاي عشق خالي بود. اين را زن به خوبي احساس کرد. چرا که مرد در تمناي دل انگيزترين روياها نامي از او نبرد و نامهاي ديگري را درگوش او نجوا کرد. زن صبور بود اما به يکباره در هم شکست.

مرد در اوج لذت تصويري از هم آغوشي خود با زن ديگر را درگوش او کشيد که زن به يکباره ذوب شد. فروريخت و هوس جاي خود را به کوهي از يخ و سردي سپرد........»


زني که زيبايي ، نجابت و صبوري خود را به مهريه اي فروخت و صادقانه همسرزندگي مشترک مردي شد که الان مرد او نيست!!! او را مي خواهد اما با ديگري ؟!!! او را تمنا مي کند اما با چهره ، پوشش و رفتار زني ديگر؟!!


«..... مرد به هوس و نياز خود مي نگريست و چشم سيره و صورتش از تمناي وصال زني که دخترانگي ، جواني و شادابي خود را به قدوم او نثار کرده کور بود.....

زن چون کوره اي داغ مي سوخت اما هرگز ميلي به او که پدر فرزندانش بود ، نداشت. مرد خود خواسته بود که زن اين چنين شود. زن صبورانه به اميد اصلاح رفتار مرد کوشيد اما هرچه پيش رفت ، رفتار مرد او را پس زد.

مرد او را مي خواست اما در قالب جسم ديگري او را به تصوير مي کشيد و اين دردناکترين لحظات زندگي زني بود که شايد روزگاري وصال با او خواب و خوراک مرد را مي ربود......
 و سرانجام زن تصميم گرفت براي بچه ها بماند اما نه در کنار مرد. بلکه جدا از مرد. تن و روح ودل به کسي نسپرد و تنها به رشد و باليدن بچه ها بيانديشد.....»

 زن مي رود اما سنگين و افتاده . تصميمش ، مهار هوس و نيازش بردوشش سنگيني مي کرد و خود را از اسب زندگي خود افتاده مي ديد. برايش چه آرزو کنيم ؟

بر گرفته از سايت http://0048.blogfa.com/


عشق چه تلخ است به تلخي گريه هاي ناتمام من...!

 بازم مهر شد و خيابون پر شد از بچه هايي که کيف به دست و روپوش به تن کرده راهيه مدرسه شدن...ميرن تا بتونن بنويسن بخونن آب ..بابا...چوپان دروغگو...دندان شيري ...تا بتونن جمع و تفريق کنن تا با جمع ياد بگيرن يکي به بدياشون اضافه کنن و با تفريق يکي از شيطونياشونو يکي از بازياشونو کم کنن فراموش کنن تا وجودشونو ضربدر دروغا و بديا کنن و تقسيم بر سادگي و معصوميت و صداقت بچگيشون....چه با ارزش...!!!  نميگم جاي اين درسا حداقل کنار اين درسا کاش بهشون ياد ميدادن چه جوري تو دنيايي که درس نداده امتحان ميگيره بتونن زندگي کنن ...بتونن خوشبخت شن ...نه اينکه مثل ميليونها آدم ديگه مغزشونو پره صورت مسئله کنن و بفرستنشون تو بطن زندگيه که اگه قوانين خشنشو بلد نباشي ميبازي مات ميشي و اونوقت بايد بازيو واگذار کني و قيد همه چيو همه خواسته ها و آرزوهاتو بزني.....بعضي چيزا هست که خود آدم بايد تجربه کنه و بفهمه...اما خيلي چيزا از اين جنس نيستن چيزايي که ميتونه زودتر دونستنش ياد گرفتنش برندت کنه ..اما تو کدوم کتابي تو کدوم مدرسه و دانشگاه و کدوم استاد و معلمي هست که ياد بده چه جوري زندگي کني بهتر و درست تره ...؟ کدوم درسمون بوده که من يادم نيست؟ کاش يادم ميدادن کاش يادمون داده بودن...!

 


لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند حاضرم تمام هستيم را بدهم تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا باشند...!

مبصر وقتي اسمم را خواند بي جهت داد کشيدم غايب

دوستانم همگي خنديدند که جنون گشته به طفلک غالب

بچه ها هيچ نميدانستند که من اينجا و فکر و دلم جاي دگر

دل آنها پي درس و کتاب و دل من پي سوداي دگر...!



 مي گن اگه آدم به يه دليلي يکيو دوست داشته باشه اگه اون دليلو از صورت مسئله و شخصيت طرف مقابل پاک کنه راحت ميتونه فراموشش کنه اما ميخوام بدونم اگه آدم به يه دليل بي دليلي يه دليل غير قابل توضيح و تشخيص يکيو دوست داشته باشه اونوقت تکليف چيه؟؟؟


+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت 9:22 AM  توسط نگین | 

شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت به گريه گفتمش آري چه زود گذشت!

مثل هميشه ازدحام و صداي بوقاي سر سام آور ماشينا ...داشتم از دانشگاه ميرفتم شرکت سرکار خسته بودم خيلي اما چاره اي نبود منشي شرکت زنگ زده بود و بايد ميرفتم...اما انگار با هر روز فرق داشت.. ديگه دخترک سر چها راه که هميشه التماسم ميکرد که ازم آدامس بخر نبود...يکم جلوتر پسري که گل تو دسستاش بود کنار خيابون نشسته بود و تو فکر بود که گلا ي پژمردشو به کي بفروشه  تا منو ديد دويي جلوم گفت ميخري چار تا مونده بود ازش خريدم اما خوشحال نشد...تو مترو پسر کوچولوي فال فروش ديگه ديگه مرغ عشقش تو دستش نبود..صداش کردم گفتم مرغ عشقت کو؟گفت ديشب دق کرد ..مرد!به فال اعتقادي ندارم اما اکثر اوقات دلم براش ميسوزه و ميخرم....سوار تاکسي شدم ...صداي آهنگ..آهنگي که من ازش خاطراتي داشتم که ميخواستم هر جوري هست فراموششون کنماما انگار راه فراري نبود بعضي وقتا حتي يه حرف يه عالمه خاطر رو تداعي ميکنه...آهنگ گريه هاي من بود..آهنگ داريوش...اون که رفته ديگه هيچوقت نمياد تا قيامت دل من گريه ميخواد...قصه ي گذشته هاي خوب من خيلي زود مثل يه خواب تموم شدن حالا بايد سر رو زانو بذارم تا قيامت اشک حسرت ببارم دل هيشکي  مثه من غم نداره مثه من غربت و ماتم نداره ..حالا که... به راننده گفتم لطف ميکنين خاموشش کنيد يه نگا تو آينه کرد گفت بهتون نميخوره اهل آهنگ نباشين اما امر امر شماس اما اگه فضولي نباشه چرا گفتين خاموش کنم از داريوش خوشتون نمياد گفتم نه از اين آهنگ خاطره هاي خوبي ندارم ديگه چيزي نگفت رسيديم پولو دادم و پياده شدم گفت يه چيزي از من به شما نصيحت نذاري هر چيزي حتي يه خاطره اينجوري بهم بريزتتون..صبر نکردم بقيه پولو بگيرم چند بار صدا کرد اما توجهي نکرم..رسيدم شرکت رييس شرکت کارم داشت رفتم تو اتاقش...هميشه از نگاهاش معذب ميشم ..آدم اتو کشيده و عصا قورت داده ايه طبق معمول کار واجبي نداشت اما منو اينهمه راه کشيده بود اونجا اين بيشتر کلافم کرد...گفت ساعت کاري تغيير کردهو..بعدم گفت خسته به نظر ميايد اگه اجازه بدين برسونمتون گفتم ممنون خودم ميرم...خوب ميدونه باهاش نميرم اما هميشه تکرار ميکنه...نزديکاي خونه هميشه يه زن فالگيري بود که دنبال همه را ميفتاد تا فالشونو بگيره...نبود يه نفس راحت کشيدم بيشتر از ده بار دستامو گرفته و اين جمله ها رو تکرار کرده...خط عمرت زياد بلند نيست اما اونقدرم که فکر ميکني بهت سخت نميگذره ...يه نفر دنبالته دوست داره اما تو انگار دوسش نداري ..يه مدته خيلي سختي کشيدي اما غصه نخور خدا با توئه همه چيز تغيي ميکنه تو طالعت روشنيه...حسود زياد داري... دختر خشگلي هستي اما قدر نميدوني يه چشم نظر بهت ميدم هميشه همرات باشه..خيلي مراقب باش..!ساعت 12 اما خوابم نميبره ..اما مثل بچگيا که بابام منو ميذاشت روپاهاشو برام لالايي ميخوند تا خوابم ببره و خودش هميشه زودتر از من خوابش ميبرد بايد چشمامو به هم فشار بدم تا شايدخوابم ببره..!

 

بايد فراموشت کنم چنديست تمرين ميکنم

من ميتوانم ! ميشود!آرام تلقين ميکنم

حالم نه اصلاً خوب نيست تا بعد بهتر ميشوم

فکري براي اين دل آرام غمگين ميکنم

من ميپذيرم رفته اي و برنميگردي همين..!

خود را براي درک اين صد بار تحسين ميکنم

کم کم ز يادم ميروي اين روزگار و رسم اوست

اين جمله را با تلخي اش صد بار تضمين ميکنم



روزي که دستانم را گرفت و قلبم لرزيد هرگز نميدانستم روزي خواهد رسيد که کاري با قلبم بکند که دستانم بلرزند!


رفتنت را ديدم
تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت باد

هميشه از کودکي بعد هر خنده در گوشم زمزمه کردند آي آرام بخند گريه ها بيدار شدند در کمينند آنها آرامتر کمتر بخند از ترس خنده هايم را پنهان کردم که مبادا گريه خنده ها را بربايد از من ..اما مدتي است که گريه مشق هر شب من شده است و ديکته ي تکراري آن غلطهايم را کم کرده و من بيست شدم...اما نميدانم کدامين خنده ام گريه ها را اينچنين هشيار کرد...؟؟؟کدامين روز کدامين شب کدامين خنده ام گريه را مهمان و مشق هر شب تنهاييم کرد...!کدامين خنده خود فروشي کرد و دست در دست گريه ها بگذاشت و مرا در بغض ها و گريه ها تنها رها کرد...؟! مي هراسم ديگر حتي از لبخند زدن ميترسم !!!



عصر اون روز زير بارونو بهم برگردون
خاطرات لب ايوونو بهم برگردون

توي فال افتاده بود عاشقمي يادت مياد؟
فال راست توي فنجونو بهم برگردون

حرفو قولات چي ميشه يعني فراموشش کنم؟
پس تو هم حرفاي خوبمو بهم برگردون

من ميخوام برم به يه جزيره يه جاي دور
اجازم دست توئه اونو بهم برگردون!!!

+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 6:45 PM  توسط نگین | 
  نميدانم چرا وقتي گريه ميکنم جهان را سيل نمي برد

                                                                  يعني جهان بزرگتر از غصه هاي من است؟

 

من ميخواستم رقابت کنم با همه عاشقا و معشوقه هايي که تظاهر ميکرد هستنو نبودن و بعدها گفت ...البته اين تظاهر تبديل شد به واقعيت و طولي نکشي که يه رقابت احمقانه پيش اومد رقابتي که فکر ميکردم من برندشم اما نبودم شنيدن اون زمزمه هاي عاشقانه تجربه ي عشق براي اولين بار در کنارش... همه باعث شد توي تمام زندگيم و براي اولين بار به اين حس برسم که چقدر خوبه  که به دنيا اومدم چه خوبه که زنده ام ...چقدر خوشبختم و چه خوبه که يه زنم .....لحظه اي که فهميدم رفتنش قطعيه سعي کردم با خودم کنار بيام اما همه چي به هم ريخت نفهميد وقتي ميخواد بره درو چه جوري بايد پشت سرش ببنده!!!
 وقتي آخرين بار روي کاناپه نشست و گريه کرد و ازم انتظار داشت که درکش کنم و بهش حق بدم که بايد با عشق جديدش ادامه بده و من بايد تو خاطراتش براي هميشه با خاطراتم دفن شم حالم به هم خورد وقتي سعي کرد اداي کسايي رو در بياره که دارن خودشونو قرباني ميکنن و رو هوا هوسشون پا ميزارنو بيشتر از خودشون به فکر طرف مقابلشونن...مدتهاس به اين نتيجه رسيدم بر خلاف همه آدمايي که فکر ميکنن عشق پر معناترين و بزرگترين کلمس اعتماده که بزرگترين و پر معناترين کلمس ..وقتي به کسي اعتماد کردي بهش تکيه ميکني همه چيتو در اختيارش ميذاري و واي به روزي که بفهمي اشتباه کردي...وقتي يه بار آدم اعتمادشو از دست داد چه جوري ميتونه دوباره عاشق شه دوباره اعتماد کنه؟ اشتباه من اين بود که اول عاشق شدم و بعد اعتماد کردم براي همينه که مدتها بعد از خورد شدن حس اعتمادم هنوز دوسش داشتم و همه چيز و انکار ميکردم و نميخواستم قبول کنم..يه مکانيزم دفاعي...يه لاک سفت و سخت براي ارضاي يه حس دروني...براي راضي کردن خودم و در اصل گول زدن خودم...همه اينا رو وقتي فهميدم که يه شبه زير پاهام خالي شد ...قصه من مثل اون بچه ايه که پدرش بهش گفت اگه ميخواي يه تاجر موفق بشي بايد خوب به حرفام گوش کني بعد دست پسرشو گرفت و بردش لب يه بلندي خودشم پايين وايساد و دستاشو باز کرد و گفت بپر بابا ميگيرمت پسره ترسيد اما به دستاي باز پدرش و حرفاي قشنگش اعتماد کرد چشماشو بست و پريد.. افتاد زمين گريه کرد پدرش اومد جلو و گفت اولين درس و بزرگترينش همينه به هيچ کس اعتماد نکن ..درس خوبي بود اما اون پدر نفهميد که اون بچه ديگه هيچوقت نخواهد پريد و هيچوقت به هيچ کس اعتماد نخواهد کرد حتي به عزيز ترينش  ..... چه درس بدي چه معلم بدي...آه فقط بي صبرانه منتظر روزيم که به اين روزا و به اين لحظه ها و به اون گريه هاي هر شبه بخندم...!!!

 

زمان به من اموخت: که دست دادن معنی رفاقت نیست، بوسیدن قول ماندن نیست، و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست.

 

من به مردي وفا نمودم و او  پشت پا زد به عشق و اميدم
هر چه دادم به او حلالش باد غير از آن دل که مفت بخشيدم
دل من کودکي سبکسر بود خود ندانم چگونه رامش کرد
او که ميگفت دوستت دارم پس چرا زهر غم به جامش کرد
اگر از شهد آتشين لب من جرعه اي نوش کرد وشد سرمست
حسرتم نيست ز آنکه اين لب را بوسه هاي نداده بسيار است
باز هم در نگاه خاموشم قصه هاي نگفته اي دارم
باز هم چون به تن کنم جامه فتنه هاي نهفته اي دارم
بازهم ميتوان به گيسويم چنگي از روي عشق و مستي زد
باز هم مي توان در آغوشم پشت پا بر جهان هستي زد
 باز هم مي دود به دنبالم ديدگاني پر از اميد و نياز
باز هم با هزار خواهش گنگ ميدهندم به سوي خويش آواز
باز هم دارم آنچه را که شبي ريختم چون شراب در کامش
دارم آن سينه را که او ميگفت تکيه گاهيست بهر آلامش
ز آنچه دادم به او مرا غم نيست حسرت و اضطراب و ماتم نيست
غير از آن دل که پر نشد جايش بخدا چيز ديگرم کم نيست
کو دلم کو دلي که برد و ندادغارتم کرده داد ميخواهم
دل خونين مرا چکار ايد دلي آزاد و شاد ميخواهم
دگرم آرزوي عشقي نيست بيدلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز مي ناليد که هنوزم نظر باو باشد
او که از من بريد و ترکم کرد  پس چرا پس نداد آن دل را
واي بر من که مفت بخشيدم دل آشفته حال غافل را

خواستم خودمو گول بزنم همه خاطراتمو انداختم يه گوشه و داد زدم ديگه فراموش...اما يدفه يه چيزي ته قلبم داد زد يادمه..!!!

ديده ام سوي ديار تو ودر فکر تو از تو ديگر نه پيامي نه نشاني

نه به ره پرتو مهتاب اميدي نه به دل سايه اي از راز نهاني

دشت تف کرده و بر خويش نديده نم نم بوسه ي باران بهاران

جاده اي گمشده در دامن ظلمت خالي از ربه ي پاهاي سواران

تو به کس مهر نبندي.مگر آندم که ز خود رفته در آغوش تو باشد

ليک چون حلقه ي بازو بگشايي نيک دانم که فراموش تو باشد

کيست آنکس که تورا برق نگاهش ميکشد سوخته لب در خم راهي؟

يا در آن خلوت جادويي خاموش دستش افروخته فانوس گناهي

تو به من دل نسپردي که چو آتش پيکرت راز عطش سوخته بودم

من که در مکتب رويايي زهره رسم افسونگري آموخته بودم

بر تو چون ساحل آغوش گشودم در دلم بود که دلدار تو باشم

«واي بر من که ندانستم از اول» «روزي آيد که دل آزار تو باشم»

بعد از اين از تو دگر هيچ نخواهم نه درودي . نه پيامي . نه نشاني

ره خود گيرم و ره بر تو گشايم زآنکه ديگر نه تو آني.نه تو آني.!

ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم پررنگ ها را ميبينيم سخت ها را ميخواهيم غافل از اينکه خوبها آسان مي آيند بيرنگ ميمانند و بي صدا ميروند...!

 

عشق را مي زنم فرياد چه کسي مي شنود اين فرياد

دست هايم خالي است پاهايم خسته است

ديگر از حرف شنيدن خسته ام دگر از حرف زدن ها خسته ام

چه کسي مي شنود فرياد مرا هيچ کس اين جا نيست

گوش ها سنگين است همه جا خاموش است

حرف ها تکراري است حرف ها تکراري است!

 


بيهوده چشم به در دوخته اي پشت در نيست کسي

نه صداي قدمي نه صداي قفسي

همه پنجره فرياد شده است بر سرم مي کوبد

که نگاهت نگران غم کيست؟به چه مي انديشي؟

من نگفتم که به تنهايي خود عادت کن

شب تاريکم بر پنجره آورده فشار

به خيالم که تو خواهي آمد چشم از در نتوانم برداشت

پنجره تلخ و عبوس همه فرياد شده بر سرم مي کوبد

بيهوده چشم به در دوخته اي پشت در نيست کسي..!


شب سردي است، و من افسرده راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده مي كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها.سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افزود مرا بر غم ها فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهاني.

 نيست رنگي كه بگويد با من اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ بر آرم از دل واي، اين شب چقدر تاريك است!

 خنده اي كو كه به دل انگيزم؟قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،غم من، ليك، غمي غمناك است

دو خط موازي هيچ گاه به هم نمي رسند مگر اينکه يکي از آنها به خاطر ديگري خود را بشکند...یعنی شکستن یکی به تنهایی کافیه...؟؟؟در مورد دو تا خط شاید ...اما در مورد آدما به من ثابت شده که اینطور نیست!!!

 

زير باران بودم ، همره غم تنهاچشم زيبايت گشت در مه شب پيدا

با دوچشمت گفتم : بي خبر از مائي ازغروب و باران حال ما جويايي؟

هيچ ميگويي او زير باران تنهاست ياد داري گفتي : با تو باران زيباست


آخرين شب گرم رفتن ديدمش لحظه هاي واپسين ديدار بود

او به رفتن بود و من در اضطراب ديده ام گريان دلم بيمار بود

گفتمش از گريه لبريزم مرو گفت جانا ناگريزم ناگريز

گفتم او را لحظه اي ديگر بمان گفت مي خوام ولي دير است دير

در نگاهش خيره ماندم بي اميد سر نهادم غمزده بر دوش او

بوسه هاي گريه آلودم نشست بر رخ و بر لاله هاي گوش او

ناگهان آهي كشيد و گفت واي زندگي گاه زيباست گاه زشت

گريه را بس كن مرا آتش مزن ناگزيرم از قبول سرنوشت

شعله زد در من چو ديدم موج اشك برق زد در مستي چشمان او

اشك بي طاقت در آن هنگامه ريخت قطره قطره از سر مژگان او

از سخن مانديم و با رمز نگاه گفت مي دانم جدايي زود بود

با نگاه آخرينش بين ماهاي هاي گريه ها بدرود بود

 

افسوس که چه دیر فهمیدم زندگي همان روز هايي بود که زود گذشتن آن را آرزو مي کردم

ديشب از نيمه شب خدا بر سرم زد آسمان غم برمن باريد و طوفان اشک در وجودم وزيد

 افکار برهنه ام با تلخي به تصوير کشيده شد و چشم هايم آه چشم هايم دريچه نور رابست

 ونفرت مانند ريسماني بردستهايم پيچيد و باورهاي بلورين قلبم از رنج شکست . چيزها ديدم

 در زمين ازآغاز وجود تا کنون که از وجودشان شرمم آمد! شرمتان باد اي فرزندان آدم !!!

 آه از قابيلي که هابيل را به جرگه مردگان فرستاد و آه از قومي که بر يک ديگر تاختند و

 پرچم صلح را زير پا نهادند آه از دلهاي سنگي که در سينه ي آدميان است .......

 من مردي ديدم که از دين ميگفت و از خدا  اما شباهنگام بر گفته هاي خود احمقانه ميخنديد

 من زني ديدم که شرافت ميخريد و چه غمگين ميخنديد بر پستي وجود مردها

 من کودکي ديدم که هوا را ميبلعيد و از زور سيري اشک  ميريخت

 من مردي ديدم که که ترس از دادن سکه هايش او را به دنياي وحشت فرستاد

 من عاشقي ديم که پنهان از معشوقش چشم هاي غزالي ديگر را مي پرستيد

 من چيز ها ديدم در زمين که نبض وجودم راکن کرد  و روح سرکشم را حيران بيچاره قلب

 بلورينم هزارن تکه شد و در آخر نفس هايم به شماره افتاد من  مرگ رالحظه اي  با چشم هايم

 ديدم و بعد از اين دنيا دل کندم و بر خاک افتادم

 سال ها ميگذرد اما کسي من مرده را خاک نکرد . حال اين منم اثر جرم شما آدميان شرم ازبودنتان 

شرم از آدم و شرم از من ،شرم از من ....!

 سال سقوط  سال فرار سال گريز و انتظار
فصل شکفتن فلز سال سياه 2000
سال سقوط عاطفه تا بي نهايت زير صفر
تو ذهن ماشينهاي سرد معناي عشق و احتياج
روي نوار حافظه يعني يه درد بي علاج
سال به بن بست رسيدن  پنجه به ديوار کشيدن
از معنويت گم شدن تن به غريزه بخشيدن
قبيله يعني يه نفر همخوني معنا نداره
همبستگي خوابيه که تعبير فردا نداره
 سال سقوط  سال فرار سال گريز و انتظار
پاييز تلخ و بي بهار سال سياه 2000
سالي که خون تو رگها نيست قلب فلزي تو سينس
وقتي که تصوير زمان شکستگي آينس
تو اون روزايي که مياد کسي به فکر کسي نيست
هر کي به فکر خودشه به فکر فرياد رسي نيست
همه به هم بي اعتنا حتي به مرگ همديگه
کسي اگه کمک بخواد کي ميدونه اون چي ميگه
توي کتاباي لغت سفيده برگا هميشه
نه دشمني نه دوستي هيچي نوشته نميشه
اين ناگزيره واسه ما سير صعودي تا سقوط
هميشه قصه ي صدا تمومه با حرف سکوت
وقتي که آيينه ي عشق سياه بشه زير غبار
وقت طلوع فاجعس ميرسه سال 2000

 


 

 
 الو سلام
                                            

                                                     منزل خداست؟
                                 

                                          اين منم مزاحمي که آشناست
                            

                                   هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
                          

                                  ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
                               

                                   شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
                    

                             به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
                                                   

                                                            الو .... 
                              

                                   دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
                    

                            خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
                            

                                  چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر
                   

                       صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
                           

                                اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم
                         

                             شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
                       

                           دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم
                         

                            پناهگاه  اين دل شکسته خانه ي شماست
                           

                              الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
                        

                           دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 2:55 PM  توسط نگین | 

خدايا اگر درد عاشقي رو ميکشيدي
                                  تو هم زهر جدايي را به تلخي ميچشيدي
اگر چون من به مرگ آرزوها ميرسيدي
                                   پشيمان ميشدي از اينکه عشقو آفريدي
بگو هرگز سفر کردي سفر با چشم تر کردي
                                  کسي را بدرقه با اشک و خون جگر کردي
ز شهر آرزوهايت به ناکامي گذر کردي
                                         گل اميدت رو پرپر به راه رهگذر کردي

آه خدای من...تو میدونی من تو این چند ماه چقدر سختی کشیدم تا یکم فراموشش کنم اما اون حرفا شنیدن خیلی چیزا همه چیزو دوباره زنده کرد اومده بود که دوباره بهم بریزم اومده بود تا سبک بشه و حرفایی بگه که اگه خیلی وقت پیش گفته بود الان خیلی چیزا فرق میکرد.بازم من ..اون و بغض دیرینه من اما ایندفه نه به خاطر ترس از دست دادنش خیلی وقت بود از دستش داده بودم به خاطر حرفایی که شنیدنش یه بار دیگه همه چیزو بهم ریخت به خاطر اون دروغا نامردیا به خاطر حرفایی که شنیدنش در باورم نمیگنجید..مثل همیشه من سعی کردم تک تک حرفایی که میگه باور کنم اما اون نخواست ...برام درد آور بود نتونستم بی گناهیمو ودروغ بودن تهمتی که بهم زدن ثابت کنن شنیدنش برام خیلی سخت بود همه چیز بر علیه من و من چیزی نداشتم که ثابت کنم هیچ دروغی نگفته بودمم من فقط بازیچه شدم برای یه دشمنی و انتقام بچه گانه که دلیلشم هیچ وقت نفهمیدم ..تنها چیزی که اینروزا یکم آرومم میکنه اینه که تو از اون بالا همه چیزو دیدی دیگه مهم نیست کی چی فکر کنه مهم اینه که هیچ عذاب وجدانی ندارم هیچ دروغیم نگفتم ..همیشه هر قدمی که خواستم بردارم اول سعی کردم تو رو در نظر بگیرم ای خدا تو که همه چیزو میدونی....من صادقانه باهاش بودم ..برام سخته که حرفای یه آدم دروغگوی نامردو باور کرد یکی که خودشم خوب میدونست باهاش دشمنی داره اونوقت منی که اینهمه مدت باهاش بودمو سعی کردم روراست باشمو باور نکرد نمیتونم اینارو ببینمو آروم باشم مگه یه آدم چقدر تحمل داره تو که شاهدی اگه هر کاری کردم به خاطر اون بود میدونم که میدونیو مطمئنم یه روز میفهمه ولی شاید خیلی دیر باشه...تظاهر به بدیش برای من بود و خوبیاش برای یکی دیگه نمیدونم چه عدالتیه... چرا من؟دلم خیلی گرفته بیشتر از همیشه آه خدای من...خوب میدونم دنیای دیگه ای هم هست میدونم تو همه اشکامو دیدی میدونم از گذشته و همه چیزم با خبری شاید من نتونستم خیلی چیزا رو ثابت کنم اما میدونم تو با عدالتت همه چیزو ثابت میکنی..همیشه سعی کردم ببخشم همیشه سعی کردم خیلی تقصیرا رو به گردن بگیرم اما نمیتونم قبول کنم کسی تهمت به این بزرگی بزنه و بگم بخشیدمش ...نمیدونم اون آدم چه جوری تونست برای تلافی کردن یا شاید یه دشمنی یا یه سرگرمی احمقانه با منو زندگیم بازی کنه و منو وارد این ماجرای احمقانه کنه. میدونم که نیازی نیست من انتقاممو بگیرم به قدرتت ایمان دارم و میدونم همه چیزو دیدی و میدونی چقدر دلم شکست...فقط همین...!

به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته نگو از دوریه کی نپرس از چی گرفته...!

 


 زندگی تکراریست

خنده ها تکراری گریه ها تکراریست

 من در این تکرارها مانده در بهت و سکوت

 دیگران می خندند و دلم می داند که چقدر تکراریست

 همه جا غرق سکوت

 کوچه ها رو به غروب همه جا تاریک است

 پیش رو تاریکی پشت سر تاریکی

 دل من می ترسد

 ترس هم تکراریست ....

 

 

اشکهایت بر لبهء پرتگاه پلکت ایستاده اند و تو مجبوری لبخند بزنی....سخت تر از این سراغ داری؟!!!


دنگ ... , د نگ  ...

ساعت گيج زمان در شب عمر

مي زند پي در پي زنگ .

زهر اين فکر که اين دم گذر است

مي شود نقش به ديوار رگ هستي من .

لحظه ام پر شده از لذ ت 

يا به زنگار غمي آلوده است .

ليک چون بايد اين دم گذرد ,

پس اگر مي گريم

گريه ام بي ثمر است .

و اگر مي خندم

خنده ام بيهوده است .

دنگ ... , د نگ ...

 لحظه ها مي گذرد  .

 آنچه بگذشت , نمي آيد باز .       

 قصه اي هست که هرگز د يگر

 نتوان شد آغاز .

مثل اين است که يک پرسش بي پاسخ

بر لب سرد زمان ماسيده است .

تند بر مي خيزم

تا به ديوار همين لحظه که در آن همه چيز

رنگ لذت دارد , آويزم ,

آنچه مي ماند از اين جهد به جاي :

خنده لحظ? پنهان شده از چشمانم .

و آنچه بر پيکر او مي ماند :

نقش انگشتانم .

 دنگ ...

فرصتي از کف رفت .

قصه اي گشت تمام .

لحظه بايد پي لحظه گذرد

تا که جان گيرد در فکر دوام ,

اين دوامي که درون رگ من ريخته زهر ,

وارهانيده از انديشه من رشته حال

وز رهي دور و دراز

داده پيوند با فکر زوال .

پرده اي مي گذرد ,

پرده اي مي آيد :

مي رود نقش پي نقش دگر ,

رنگ مي لغزد بر رنگ .

ساعت گيج زمان در شب عمر

مي زند پي  در پي زنگ :

دنگ ... , د نگ ...

دنگ ...

 


تنم گورستان است!

هر روز احساسی را می کشم .. هر روز حرفهایی را خفه می کنم....

سنگینم چون سرشارم از سنگ قبر ها

خالی ام چون در خودم قتل عام کردم

روزها روی سنگ ها رو می خوانم و شب ها -گاه- شمع هایی روشن می کنم ...

روزگار نیمه ای از وجودم را سوزاند اما نیمهء دیگر را آدمها سوزاندند ... آدمهایی از جنس آتش

افسوس آب نبودم ... افسوس ....

تنم گورستان است ... هر روز هزار گور را با خود می کشم از این سر شهر تا آن سر شهر ...

سنگینم و شاید اندکی غمگین!

 


تنها... غمگين... نشسته با ماه در خلوت ساکت شبانگاه
اشکي از چشم بر رخم دويد ناگاه روي تو شکفت در سرشکم
ديدم که هنوز عاشقم ....آه...!!


+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 10:11 AM  توسط نگین | 
                    هر روز طلوع ديگريست بر انتظار فرداهاي من..!


شيشه اي مي شکند...يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست.يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد.شيشه ي پنجره را زود شکست.کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست، عابري خنده کنان مي آمد...تکه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد...اما امشب ديدم...هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد...از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟دل من سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ؟

                


ميشد از بودن تو عالمي ترانه ساخت
 کهنه ها رو تازه کرد از تو يک بهانه ساخت
با تو ميشد که صدام همه جا رو پر کنه
تا قيامت اسم ما قصه ها رو پر کنه
اما خيلي دير دونستم تو فقط عروسکي
کور و کر بازيچه ي باد مثل يک بادبادکي
 دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم
 تو رو خيلي دير شناختم وقتي که تموم شدم
 نه يه دست رفيق دستام نه شريک غم بودي
واسه حس کردن دردام خيلي خيلي کم بودي
توي شهر بيکسي هام تو رو از دور ميديدم
با رسيدن به تو افسوس به تباهي رسيدم
شهر بي عابر و خالي شهر تنهايي من بود
لحظه ي شناختن تو لحظه ي تموم شدن بود
مگه ميشه  از عروسک شعر عاشقونه ساخت
عاشق چيزي که نيست شد روي دريا خونه ساخت؟


        نوازش کن مرا مادر که فرزند تو غمگينه
                      مثل يک طفل خواب آلود محتاج يک آغوشم
                               بخوان لالايي اي مادر مگر چشمان گريان فرزندت را
                                               خوابي آرام و هميشگي گيره بخوان مادر ..بخوان!

از صداي زنگ تلفن بيزارم

ان هنگام که با فريادي مرا به سوي خود ميخواند

 و تقاضاي کمک مي کند

 وقتي به درخواست او جواب ميدهم صدايي نااشنا از ان طرف از من

 ميخواهد که اشنايش را بانگ زنم

 و من خسته و ملول از انتظاري تلخ

  باز هم گوش به راه فريادي ديگر از تلفن

 و من دوباره گول ميخورم

 وباز صدايي نا اشنا از ان سو

 و من همچنان در انتظار صداي اشنايم ....در انتظار صداي او...!

 

من صبورم اما ..............

به خدا دست خودم نيست اگرمي رنجم

 يا اگر شادي زيبايي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم...........!

من صبورم اما ..............

چه قدر با همه عاشقيم  محزونم !

 وبه ياد همه خاطرهاي گل سرخ مثل يک شبنم افتاده به غم مغمومم.!

من صبورم اما ..............

بي دليل ازقفس کهنه شب مي ترسم

بي دليل از همه تيرگي تلخ غروب و چراغي که تورا از شب متروک دلم دور کند

 ...........مي ترسم!

من صبورم اما .............

آه............اين بغض گران صبر نمي داند چيست؟

 

               خبرت هست كه بي روي تو آرامم نيست؟

 

آدمک آخر دنياست بخند آدمک مرگ همينجاست بخند

آن خدايي که بزرگش خواندي به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطي که تو را عاشق کرد شوخي کاغذي ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گريه چه زيباست بخند

صبخ فردا به شبت نيست که نيست تازه انگار که فرداست بخند

راستي آنچه که يادت دادم پر زدن نيست که در جاست بخند

آدمک نغمه آغازنخوان به خدا آخر دنياست بخند



دخترک خنده کنان گفت که چيست راز اين حلقه ي زر
راز اين حلقه که آغوش مرا اينچنين تنگ گرفتست به بر
راز اين حلقه که در چهره ي او اين همه تابش و رخشندگي است
مرد حيران شد و گقت حلقه خوشبختي است حلقه زندگي است
همه گفتند مبارک باشد دخترک گفت دريغا که مر ا باز در معني آن شک باشد
سالها رفت و شبي زني افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
ديد در نقش فروزنده ي آن روزهايي که به اميد وفاي شوهر به هدر رفته هدر
زن پريشان شد و ناليد که واي اين حلقه که در چهره ي او
باز هم تابش و رخشندگي است حلقه ي بردگي و بندگي است

آمد کنار حوصله ي تنگ من نشست مثل هميشه پنجره ها را ولي نبست

گفتم چقدر سهم حقيرست اين زمين گفت آسمان براي من و تو هميشه هست

خورشيد شد کشيد به آتش تن مراخنديد بند بند وجودم ز هم گسست

پيچيد بوي تلخ وداعي هميشگي افتادم از نهايت چشمش دلم شکست

از درد حلقه مي زدم و دم نمي زدم دريا و آسمان و زمين دست روي دست

حالا نشسته ام به تماشاي روزهاحالا اسير بازي اين روزگار پست

حالا منم که سنگ صبور زمين شدم او يک پرنده شد در افق هاي دور دست

پيچيد بوي خاطره اي تلخ در تنم آمد کنار حوصله ام تنگ تر نشست 

 

گفتي تا شقايق هست زندگي بايد کردشقايق هست اما تو نيستي چه بايد کرد؟


ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور

    که مردم به آن شادماني بي اساس مي گويند ...

    با اين همه اگر عمري باقي بود ،

    طوري از کنار زندگي مي گذرم،

    که نه دل کسي در سينه بلرزد،

     و نه اين دل نا ماندگار بي درمانم ...


تو را با ديگري ديدم شبت خوش باد من رفتم
وفايت نيک سنجيدم شبت خوش باد من رفتم
هر آن عهدي که بستي با دل و جانم وفا کردي
جفايت را بسي ديدم شبت خوش باد من رفتم
جنونم را مگو آهسته در گوش رقيب من
سخن نشنيده فهميدم شبت خوش باد من رفتم
حديث عشق ما را کس درين گيتي نمي داند
سخن از هر که پرسيدم شبت خوش باد من رفتم
چه رسوايي کشيدم سالها بيهوده از عشقت
به عشقت مهر ورزيدم شبت خوش باد من رفتم
حديث سوز عشقم را دمادم گفتم و گفتا
ترا با ديگري ديدم شبت خوش باد من رفتم


آرزوهاي ديروزم از ياد رفته... آرزوهايه امروزم شايد روز ديگر!


پشت ديوار همين کوچه بدارم بزنيد

من که رفتم بنشينيدو...هوارم بزنيد

باد هم  آگهي مرگ مرا خواهد برد

بنوسيد که: "بد بودم" و جارم بزنيد

من از آيين شما سير شدم.. سير شدم

 


اولين نامه من...
اولين نامه تو.....
اولين برگ سفر نامه عشق من و توست.
و در اين پندارم....كه اگر عشق سر آغاز وجودست.. كه هست...

آخرين نامه من....
آخرين نامه تو....
آخرين برگ وجود من و توست..

 

آدم آنقدر ناب نشده بود که در بهشت مأوا گزيند.آسمانيان هم حتي نمي‌دانستند که زمين کوره‌ي داغ خالص شدن اوست . رنج ... پادزهر همه‌ي فراموشکاريهاي آدميست ...سيب بهانه بود !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 8:14 AM  توسط نگین | 

          گريه من بي بهانه نيست چندين شب است نگاه تو عاشقانه نيست

روي نيمکت تنهاييم نشستم وبه ياد آوردم
تمام لحظه هاي با تو بودن را
از طلوع آشنايي تا غروب روز جدايي
و افسوس کنان گريستم رهگذران از کنارم گذشتند
آنها نيز مثل تو به اشکهايم خنديدند
يکي گفت طفلکي تنهاست
راست ميگفت که من تنهايم
چون تو در کنارم بودي اما فکرت به دنبال ديگري و اين تنهاييست
تمام هستي ام را فدايت کردم اما با غرور گفتي تنها تو نيستي
و من بروي آن نيمکت تنهاي تنها گريستم
رهگذران هيچ يک لحظه اي درنگ نکردند
خيره به آسمان نگريستم تنها آسمان بود
که مرا در غم از دست دادنت همراهي کرد
اشکهايم ميان قطره هاي باران گم شد
و تو لبخندي بر لب نشاندي
و گفتي تو هميشه با اشکهايت در پي فريب من بودي
خنديدم گفتي ميخواهي مرا به تمسخر بگيري
محبت کردم پس زدي و گفتي ميخواهي وابسته ام کني
کمکت کردم گفتي نيازي به ترحم نداري
و باز گريستم و تو گفتي مرا فريب نده
و من اکنون به ياد تو اينجا ميخواهم
آسمان را فريب دهم رهگذران را بيازارم همانند تو که...
همانند تو که فريبم دادي و روز اول گفتي عاشقت ميمانم
و هزاران بار من را آزردي..
.

 

تو مي آيي، يقين دارم

 زماني که مرا در بستر سردي ميان خاک بگذارند،تو مي آيي  يقين دارم که مي آيي پشيمان هم...

دو دستت التماس آميز، مي آيد به سوي من ولي پر مي شود از هيچ، دستي دست گرمت را نمي گيرد.

صدايت در گلو بشکسته و آلوده با گريه، به فريادي مرا با نام مي خواند

 و مي گويي که اينک من، سرم بشکن  دلم را زير پا له کن ولي برگرد...

همه فرياد خشمت را، به جرم بي وفايي ها، دورنگي ها، جدايي ها به روي صورتم بشکن،

 مرو اي مهربان بي من که من دور از تو تنهايم!

ولي چشمان پر مهري، دگر بر چهره ي مهتاب مانند نمي ماند

لباني گرم با شوري جنون انگيز نامت را نمي خواند

دگر آن سينه ي پر مهر آن سد سکندر نيست که سر بر روي آن بگذاري و درد درون گويي

 دو دست کوچکش، با پنجه هايي گرم و لغزنده، ميان زلف هاي نرم تو بازي نمي گيرد پريشانش نمي سازد،

 هزاران پاره هستي را به پاي تو نمي بازد. زن کوچک چه خاموش است!

تو مي آيي زماني که نگاه گرم من ديگر به روي تو نمي افتد

، هراسان، هر کجا، هر گوشه اي برق نگاهت را نمي پايد،مبادا بر نگاه ديگري افتد.

دو چشم من تو را ديگر نمي خواند، به شوقي دلکش و شيرين

 و تو هرچند بار ديگري در چشمهايت جستجو باشد، سراب آرزو باشد

 و لبانت، لبان گرم و تبدارت، کتاب روشني از بهر عمري گفتگو باشد

 و عطر صد هزاران بوسه ي شيرين دوباره روي آن لغزد،

 محال است اينکه بتواني بر آن چشمان خوابيده، دوباره رنگ عشق و آرزو ريزي،

 نگاهت را به گرمي بر نگاه من بياويزي به لبهايم کلام شوق بنشاني!

محال است اينکه بتواني دوباره قلب آرام مرا، قلبي که افتادست از کوبش بلرزاني، برنجاني،

 محال است اينکه بتواني مرا ديگر بگرياني.

تو مي آيي يقين دارم ولي افسوس آن پيکر که چون نيلوفري افتاده بر خاک است

  دگر با شوق روي شانه هايت سر نمي آرد، به ديوار بلند پيکر گرمت نمي پيچد

،جدا از تکيه گاهش در پناه خاک مي ماند و در آغوش سرد گور مي پوسد

 و گيسوي سياهش حلقه حلقه بر سپيدي هاي آن زيبا لباس آفرينش، نرم مي لغزد.

 جدا از دستهاي گرم و زيبا و نجيب تو...

دگر آن دستها  هرگز بر آن گيسو نمي لغزد، پريشانش نمي سازد، دلي آنجا نمي بازد.

تو مي آيي يقين دارم تو با عشق و محبت باز مي آيي ولي افسوس...

آن گرما به جانم در نمي گيرد، به جسم سرد و خاموشم دگر هستي نمي بخشد

 اگر صد هزاران بوسه از پا تا سرم ريزي دگر مستي نمي بخشد.

يقين دارم که مي آيي... بيا اي آنکه نبض هستي ام  در دستهايت بود

 دل ديوانه ام افتاده لرزان زير پايت بود

بيا اي آنکه رگهاي تنم با خون گرم خود تماما معبدي بودند

 تا نقش تو را همچون گل سرخي به گلدان دل پاکيزه ي گرمم برويانند.

يقين دارم که مي آيي

، بيا تا آخرين دم هم قدم هاي تو بالاي سرم باشد، نگاهت غرق در اشک پشيماني به روي پيکرم باشد،

دلت را جا گذاري شايد آنجا سنگ بسترم باشد!

خورشید آواره وار طلوع کرد دیوانه وار انتظار کشید و معصومانه غروب کرد و شاید برای این است که ماه نمیداند چرا آسمان شب مال اوست!

 

باز پاييز است
باز اين دل از غمي ديرينه لبريز است
باز ميلرزد به خود سر شاخه هاي بيد سرگردان
باز ميريزد فرو بر چهره ام باران
باز رنجورم خداوندا پريشانم
باز ميبينم که بي تابانه گريانم
باز پاييز است
باز اين دنيا غم انگيز است
باز پاييز است و هنگام جدايي ها
باز پاييز است و مرگ آشنايي ها

خسته و زخمی دست آدمکهای بدم پشت پا به رسم بی بنیاد این دنیا زدم...!

عشق تو مرا چه زيرکانه اسير خود کرده بود
طنين صداي آهنگين تو مرا چه آشکارا خواب کرده بود
لبخند زيباي تو مرا ديوانه وار مست کرده بود
روز سبز شدن جوانه ي قلبم خنديدم و پنداشتم اين يک شيطنت بچه گانه است
 که مرا اينطور خام کرده است
در نگاهت محبت را همانند موج به روي سنگها به زيبايي رنگ دريا حس کردم
اما باز گفتم امکان ندارد اين شگرد هر چشمي است که همه را اسير کرده است
هرگز نخواستم ديگر از عشقي سخن بگويم که پايه و اساس آن بي ترديد به روي نابودي است
اما انگار بازي زمانه برايم اينگونه تقدير کرده است
به خود نهيب زدم نبايد اسير شوم ...نبايد
به خود آمدم ديدم سيماي تو عجب مرا پير کرده است
کسي از درون صدايم زد و گفت تو خوب همه چيز را ميداني پس بيخود با خود جنگ مکن
اشتباه قلب من مرا شرمگين کرده است
و عبور از جاده خيال تا فراسوي آرزوها مرا بي تاب کرده است
به این باور رسیدم نه شیطنتی بوده است نه شگردی..
پس بی گمان این حقیقت است که چشمان مرا به خود باز کرده است
دیگه دیر شده چطور این مسیر پر پیچ و خم را باید طی کرد
 منکه تنی فرسوده دارم و این تنها امید من است که مرا زنده کرده است
و بازهم در این بازی نامعلوم نگاه تو مرا مملو از احساس کرده است
و میدانم اینبار هم با خنده خواهی گفت عشق من عجب تو را اسیر خود کرده است!

این روزا که شهر عشق خالی ترین شهر خداس خنجر نامردمی حتی تو دست سایه هاس 
 

وقتی که عاطفه رو میشه به آسونی خرید معنی کلام عشق خالی تر از باد هواس
 
پنداشتی که چون ز تو بگسستم
دیگر مرا خیال تو در سر نیست
اما چه گویمت که جز این آتش
بر جان من شراره ی دیگر نیست
در دل چگونه یاد تو میمیرد
یاد تو یاد عشق نخستین است
یاد آن خزان دل انگیز
کو را هزار جلوه ی رنگین است

کاش میدانستم
       که نباید حس کرد که نباید دل بست در فضایی که پر از همهمه ی آدمهاست

 

 
 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 12:20 PM  توسط نگین | 
            در زندگي زخمهايي است که مثل خوره روح را در انزوا مي خورد و مي تراشد..!

تو زندگي همه ي آدما زخم هايي هست که هيچ مرهمي تسکينشون نميده زخمهايي به وسعت روح

خسته ي تنهاي آدمي و زخمهايي که کهنه نميشن هيچ وقت و هميشه مثل روز اول تازه و سوزاننده 

باقي ميمونن انگار يه جوري با وجود آدمي عجين ميشن و هر صبح با او متولد ميشوند تا ذره ذره آدمي

 را آب کنن و جز تني خسته و دردمند چيزي ازو به يادگار نگذارند...!

                  


آه! انسان... اشرف مخلوقات، کجاست؟
مايه فخر خداوند به خود.... آن زمان که بعد از آفرينش آدم گفت: «فتبارک الله احسن الخالقين...»
حوا مگر همدم آدم نبود... او مگر مايه ي آرامش آدم نبود؟
چه شد که اين روزها قلب آدم مثل روزهاي نخستين خلقت براي حوا نمي‌‌تپد...!
ديگر نه آدم، آدم است
نه انسان، اشرف مخلوقات...!
شايد به همين جرم آدم را از بهشت بيرون کردند.
به جرم پيمان شکني...
دلم براي حوا سوخت...
همين ديروز...
وقتي شنيدم بي آدم شد

 


کاش اي دوست تو ميدانستي، سفره ي من خاليست

از محبت...از عشق...      

و در اين خانه ي سرد، پشت اين پنجره ها، دل من  زندانيست.

و نگاهم هر روز، روي ديوار بلندي ميان من و توست

مي شمارد با خويش  روزهايي را که،

بي تو سر کرد صبور...بي تو پژمرد در اين تنهايي...

 آه............. 

سالها بي حاصل، با کسي مي گشتم که فقط سايه اش با من بود

سايه اي محو که تصويرش را، در خيال خامم، بهترين مي خوانم!!

 واي ، افسوس که ديگر دير است...

 من به اين  تنهايي آنچنان مانوسم، که اگر روزي باز،

 بگشايد دستي در زندان مرا، شوق پروازم  نيست                    

 وچه بيحاصل من،بافريب اميد، سالها سر کردم

 و فقط من بودم.با هزاران واژه که مرا

 مي کشاندند به باغ گفتار.                         

 و در آن وسعت سبز، هر بهانه در من،                     

 شعله اي مي افروخت ...        

 تا که تصوير کنم بُعد تنهايي خود را با آن...!

                               

 

بر من چه رفته است پس از ضربه تبر

احساس مي کنم که خودم نيستم دگر

از من چه مانده است از آن تک درخت باغ

جز يک دل شکسته و يک روح در به در

هيزم شکن ! چه دير رسيدي ، نگاه کن

.... شکسته است مرا از تو زودتر

سروي که در مقابل باد ايستاده بود

حالا نگاه کن شده کبريت بي خطر

با موي قهوه اي و تني لاغر و سپيد

در جعبه اي شبيه اطاقي بدون در

اي رهگذر ! تو را به خدا اين اطاق را

از دختري که يخ زده در شعر ها بخر

آتش بزن به مغز من و دود کن مرا

از يادهام خاطره باغ را ببر


شب نخفت و تا سحر بيدار ماند،نفرتي ذرّات جانش را جويد.
كينه يي، چون سيلي از سُرب مذاب،در عروق دردمند او دويد
همچو ماري، چابك و پيچان و نرم نيمه شب بيرون خزيد از بسترش،
سوي بالين زني آمد كه بودخفته در آغوش گرم همسرش.
زير لب با خويش گفت: «آن روزها همسر من همدم اين زن نبود -
اين سليماني نگين تابناک اين چنين در دست اهريمن نبود!»
«آه! اين مردي كه اين سان خفته گرم در كنار اين زن آشوبگر،
جاي مي داد اندر آغوشش مرا روزگاري گرم تر، پرشورتر..»
«زير سقف كلبه يي تاريك و تنگ زيستن نزديك دشمن، مشكل است.
من سيه بخت و غمين و تنگدل او دلش از عشق روشن، مشكل است...»
«آن چه كردم از دعا و از طلسم،رو سياهي بهر او حاصل نشد!
آن چه جادو كرد او از بهر من،با دعاي هيچ كس باطل نشد!»
«طفل من بيمار بود، اما پدرنقل و شيريني پي اين زن خريد!
من به سختي ساختم تا بهر او دستبند و جامه و دامن خريد!»
«وه، چه شب ها اين دو تن سر مست و شاد بر سرشك حسرتم خنديده اند!
پيش چشمم همچو پيچك هاي باغ نرم در آغوش هم پيچيده اند!»
لحظه يي در چهر آن زن خيره ماند...ديده اش از كينه آتشبار بود،
در سياهي، چهر خشم آلوده اش چون مس ِ پوشيده از زنگار بود!
دست لرزانش به سوي آب رفت گرده بي رنگي ميان جام ريخت.
قطعه هاي گرم و شفاف عرق از رخ آن ديو خون آشام ريخت؛
«بايد امشب، بي تزلزل، بي دريغ كار يك تن زين دو تن يكسر شود
يا مرا همسر بماند بي رقيب يا رقيب سفله بي همسر شود.»
پس به آرامي به بستر بازگشت سر نهان در زير بالاپوش كرد:
ديده را بر هم فشرد اما به جان هر صدايي را كه آمد، گوش كرد...
ساعتي بگذشت و كس پنداشتي جام را بگرفت و بر لب ها نهاد...
جان ميان بستر از جسمش گريخت لرزه بر آن قلب بي پروا فتاد.
ديده را بگشود تا بيند كدام جامه ي مرگ و فنا پوشيده بود:
همسرش را با رقيبش خفته ديد! ليك طفلش... جام را نوشيده بود!...
چون سپند از جاي و جست و، بي درنگ مانده هاي جام را، خود سركشيد،
طفل را بر دوش افكند و دويد نعره ها از پرده ي دل بر كشيد:
«واي!... مَردم! مادري فرزند كُشت!رحم بر چشمان گريانش كنيد!
طفل من نوشيده زهري هولناك همتي! شايد كه درمانش كنيد

 

معلم پاي تخته داد ميزدصورتش از خشم گلگون بود
دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود
ولي آخر کلاسيها لواشک بين خود تقسيم مي کردند
آن يکي در گوشه اي ديگر "جوانان" را ورق ميزد
معلم پاي تخته هاي هوي مي کرد و با آن شور
تساويهاي جبري را نشان ميداد
با خطي خوانا بروي تخته
که از ظلمت چو قلب و ديده زندانيان
تاريک و غمگين بود
که يک با يک مساوي است اينجا
ا ز ميان جمع شاگردان يکي برخاست
هميشه يک نفر بايد به پا خيزد
به آرامي سخن سر داد
اين تساوي اشتباهي فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به يکسو خيره شد با بهت
و معلم مات بر جاي ماند و او پرسيد
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آيا باز يک با يک برابر بود؟
سکوت مدهشي بود و سوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد ...آري برابر بود!
و او با پوزخندي گفت
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه زور و زر به دامان داشت بالا بود
وانکه قلبي پاک و دستي خالي از زر داشت پايين بود
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه صورت نقره گون چون قرص مه ميداشت بالابود
وان سيه چرده که مي ناليد پايين بود
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
اين تساوي زير و رو مي شد
حال ميپرسم يک اگر با يک برابربود
نان و مال مفتخواران ازکجا آماده ميگرديد
يا چه کس ديوار چين ها را بنا ميکرد
يک اگر با يک برابربود
پس که پشتش زير بار فقر خم مي شد
يا که زير ضربت شلاق له مي شد؟
يک اگر با يک برابربود
پس چه کس آزادگان را در قفس مي کرد؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه هاي خود بنويسيد: که يک با يک برابر نيست

 


معلم گفت بنويس بابا انار دارد
وبه ياد آورد دستهاي لرزان بابا هيچ اناري ندارد
ميان شيار هاي پينه بسته دستانش جز رنج چيزي پيدا نميشد
معلم دوباره تکرار کرد انار
او آرام زمزمه کردم فقر
معلم گفت نان دارد
ولي همش دروغ بود حتي يک تکه نان هم ندارد
معلم ادامه داد آن مرد در باران آمد
او نوشت بابا در باران رفت و ديگر نيامد!

 دخترک نجوا کنان زير لب خواند:

             پدر آن شب اگر خوش خلوتي پيدا نميکردي
                                   

                             تو اي مادر اگر شوخ چشميها نميکردي


                                                 کنون من هم به دنيا بي نشان بودم


                                                                    پدر آن شب جنايت کردي شايد نميداني


                                                                              مادرم به دنيايم خيانت کردي شايد نميداني!

 


تا آن روز سرنوشت خود را چنین می پنداشتم

تاآن روز زندگی را جز آنچه بود نمی انگاشتم

آمدی و هر آنچه بود بر هم زدی

ومن احساس کردم دیگر آن خود همیشگی نیستم

امروز نمیدانم آمدنت از اقبال من بود

یا رفتنت دلیلی بر آنکه یک روز دل کسی را شکسته ام!


 

هر چند که نام من ز لبت محو گشت و مرد یاد مرا چگونه فراموش میکنی؟

آغوش من به روی اجل باز مانده است ای یار بگو تو با که دست در آغوش میکنی؟

 

                 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 7:15 PM  توسط نگین | 
              دوباره گريه ي منو دوباره خنده هاي تو  کنار رد تازه اي دوباره رد پاي تو..!


خسته شدم از جمله هاي کليشه و تکراري ..خانومي خيلي خشگليا حيف تو نيست حيف اين قد و بالاي قشنگ نيست چرا پياده...بوق بووووق يه نگا کن بابا انقدا هم زشت نيستم بابا بي خيال محجوب....سوار شو خانومي ميرسونمت ...سيندرلاي من پاهات خسته ميشه ها....ميرسونمت هم مسيريما حداقل شمارمو بگير پاره کن ..ببخشيد خانوم دوست پسره صفر کيلومتر با کيفيت دي وي دي نميخواين شمارمو بگير چه عيبي داره حال کردي بزنگ.. خانوم خشگل کجا ميري برسونمت بو ق بووق ..ببين لگد نزن به بخت خودت من مثل بقيه نيستم ..خانوم خانوما چرا تحويل نميگيري..هي خانوم کجا کجا دوست دارم به خدا..افتخار ميدين رانندتون باشم..بوووووووق بابا بيا بالا ناز نکن چقدر ناز داري تو اه سواري هم که ميخوايم بديم بايد منت بکشيم ...جوووون چه تيکه اي بيا بريم صفا بچه باحالي هستما..يکم محترمانه ترش هم اينه خانوم محترم من قصد مزاحمت ندارم فقط يه عرض کوچيکه خواهش ميکنم..!من ماهان وکيل پايه يک دادگستري دنبال يه خانوم خشگلي مثل شما ميگشتم واسه دوستي ..من مهدي مهندس الکترونيک...من آرش دانشجوي سال سوم پزشکي ..من پوريا دانشجوي کامپيوتر...سام هستم مدير عامل شرکت نوين پويا ....هميشه يه تصور از اين آدما تو ذهنمه آدماي بيکاري که واسه خر کردن يه دختر سعي ميکنن با ماشينو و مدرک واقعي يا اکثر اوقات الکي و پولي که معلوم نيست از کجا اومده ابراز وجود کنن براشونم فرق نميکنه يه زن شوهر دار باشي يا يه هرزه ي خيابوني که کارش اينه يا يکي که جسمش اينجاس و خودشو افکارش يه جاي ديگه يه جاي خيلي دور... ...هر وقت خودمو با خيلي از هم سن و سالاي خودم مقايسه ميکنم ميبينم فرسنگها بين دنياي منو اونا فاصلس ....شايد چون من خيلي زودتر از اون چيزي که بايد خيلي چيزا رو تجربه کردم..شایدم من خیلی زودتر از اونکه باید بزرگ شدم و دوران شیطنتم زودتر از اونچه که باید به اتمام رسید....انقدري که يه همچين اتفاقات و پيش اومدن يه همچين موقعيتهايي ميتونه واسه يه دختر هم سن من مهم و هيجان انگيز باشه و با آب و تاب واسه دوستاش تعريف کنه واسه من نيست اصلاٌ نيست ...تکراري تر و بي اهميت تر و پيش پاافتاده تر از اوني که فکرمو به خودش معطوف کنه يا حتي موضوعي بشه واسه پر کردن وقت و تعريف تو جمع دوستانه  ....اين فاصله و اين تکرار و اين بازيا خيلي وقته که ديگه جذابيتي برام نداره  کاش ميتونستم مثل خيلياي ديگه واسه خوش بودن و شاد شدن و گذروندن روزام به اين بهانه هاي دروغين دلخوش باشم ...!



گفتي: برو گفتم به چشم  اين بود کلام آخرين
گفتي: خداحافظه تو  گفتم :همين ؟ گفتي: همين
گريه نکردم پيش تو با اينکه پر پر مي زدم
با خون دل از پيش تو رفتم و باز نيومدم
لبخند آخرين من دروغ معصومانه بود
براي پنهان کردن داد دل ويرانه بود

 

ديدم او را ديدم او را اي دريغ درنگاهش آشنايي مرده بود

در ته چشمان درد انگيز او شعله ي عشق و هوس افشرده بود

در نگاه سرد و خاموشش نبود برق عشقي يا شرار کينه اي

پيش چشمم بود ومن محروم از او همچو عکسي بود در ايينه اي

واي بر من اين دلارام من است اين که چون بيگانه مي بيند مرا

بيندم از دور و پنهان مي کنديا چو نا پيدا نمي بيند مرا؟

نازنين من گر اين دير اشناستاز چه رفت از خاطرش سوگند او

چشم اگر ان چشم و لب گر ان لب است پس چه شد ان اشک و ان لبخند او

اي خدا اين سردي و بيگانگي دلشکن تر از دل آزاري نبود

اين سکوت سرد و جانفرساي او بدتر از فرياد بيزاري نبود

گر نوازش رفته بود از چشم او يک نگاه سرد و سنگين هم نداشت

بر لبش گفتار شيرين گر نبود تلخي دشنام و نفرين هم نداشت

زاده ي روياي من بود اين که رفت نازنين من چنين بد خو نبود

ان که ساکت از کنار من گذشت سايه ي او بود اما او نبود


             گفتي تا شقايق هست زندگي بايد کردشقايق هست اما تو نيستي چه بايد کرد؟

قاصدک! هان، چه خبر آوردي؟
از کجا، وز که خبر آوردي؟
خوش خبر باشي، امّا، امّا
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي.
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديّاري
برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس،
برو آنجا که ترا منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از اين در وطن خويش غريب قاصدک تجربه هاي همه تلخ،
با دلم مي گويد
که دروغي تو، دروغ
که فريبي تو، فريب.
قاصدک! هان، ولي ...
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام، آي کجا رفتي؟ آي...!
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمي، جايي؟
در اجاقي- طمع شعله نمي بندم - اندک شرري هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند

                    


آنروز که براي اولين بار ديگر غم را در چشمانم نديدي
وقتي که دستهاي مشتاقم را پس زدي
خيس شدنم را ديدي و چيزي نگفتي
آنروز که ديگر به دنبال بهانه براي دير آمدنت نبودي
آنروز که بي تفاوت از کنار منو اشکهايم گذشتي
آنروز بود که باور کردم  ديگر دوستم نداري واين باور برايم چه تلخ بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 7:52 AM  توسط نگین | 

                                                                                                                                             تا گرم آغوشت شدم چه زود فراموشت شدم.........!

                    


يک تبسم زيرکانه و يک عروسک بازي کودکانه کافي بود براي عاشق کردنم و تو اين را خوب ميدانستي مثل قصه مادربزرگ ها تو شدي شاهزاده ي سوار بر اسب و من پري قصه ها و چقدر ساده عاشقم کردي و ساده تر رهايم کردي گفتم بمان بي تو خواهم مرد خنديدي و گفتي بازي بود اين اولين بار بود که از خنده هايت بدم آمد وجودم را لرزاند گفتم بازي کنيم گفتي من بزرگ شدم ديگه بازي نميکنم گفتم مگه بزرگترها بازي نميکنند ؟ گفتي نه زندگي مي کنند گفتم خب ما هم زندگي کنيم گفتي زندگي که بازي نيست گفتم عشقت چه ميشود ؟ گفتي بازي بود رهايش کن مهم نيست زندگي تو چه مي شود من مسئولش نيستم دست بردار بگذار بدون تو زندگي کنم... اومدم بگم خيلي نامردي خيلي بيرحمي..ديدم کمه سکوت کردم خیلی کمه...... اما بغضم ترکيد و اشکهايم جاري شد و در جواب آخرين  خداحافظي ات تلخ  گريستم ! 

عشق آتشين من نتوانست قلب يخي تورا آب کند ولي                                             

                                                                    افسوس که آتش تو قلب کوچک مرا سوزاند..!


غمگين بود از غمش غمگين شدم شاديهايم در کنار غمش رنگ باخت سعي کردم به جاي غمگين تر کردنش تسکينش دهم اما غمش آرام و قرار را از من ربود من در غم دست و پا ميزدم و روزي به خود آمدم که او براي شاديش کس ديگري را انتخاب کرده بود..!


امشب باز به تماشاي تو من امده ام

بسترت را به گل اراسته ام

تو در ان مخمل ناز

دل من غرق نياز

چشم تو خيره به ديوار در انديشه خواب

من چو يک درد هراسان گم در اين غصه چه اسان

وتو برخاسته اي اکنون شايد از خواسته من

دست بر ميز کناري در فضاي تاريک اتاق هوس سيگاري

کبريت شعله زد بر من باز سوختنم را اورد به ياد

اه تو نه معصوم تر از اه من است ونياز من ارام و به ظاهر خاموش

از تو اين جسم پريشان ساخته است دود دود دود

با اه تو در پيچ و تاب

نازنينم اينقدر سيگار نکش

چه شد ان خواب که در چشم تو بود؟

و چه ميشد اگر اين پيکر پر دردو گناه الود تنها يک لحظه به دامان تو بود

اه همه جا پر ز عطر شب بو ها ميشد

نه پر از بوي تنفر و تکبر و نه سيگار

يه شوخي بود و يه قصه تلخ وقتي که گفتي ترو نمي خوام...

کاش آن لحظه که تقديم تو شد همه هستي من. مي سپردم که مواظب باشي . جنس اين جام بلور است..بلور...... پُر از عشق وغرور است... اگر بازيچه شود مي شکند ...مي شکند!

يه روز اومد تو زندگيم اونروز هر دومون کمرنگ بوديم اما بعد از يه مدت اون عوض شد و سعي کرد براي رنگي تر کردن خودش منو کمرنگ تر کنه من کمرنگ شدم... کمرنگ که نه بيرنگ انقدر که ديگه منو نديد... رفت دنبال يکي که رنگي باشه نه مثل من بيرنگ...!



دل من باز گريست،

قلب من باز ترك خورد و شكست،

باز هنگام سفر بود و من

از چشمانت مي خواندم

كه به آساني از اين شهر سفر خواهي كرد،

و از اين عشق گذر خواهي كرد،

ونخواهي فهميد،

بي تو اين باغ پر از پاييز است


بس که ديوار دلم کوتاه است هرکه از کوچه ي تنهايي ما ميگذرد

                                         به هواي هوسي هم که شده سرکي ميکشد و ميگذرد

 

 سالها از مرگ آدم مي گذشت آدميت چون سرابي مي گذشت

سالها از نسل آدم هم گذشت صد دريغ اي جان نيامد آدمي

آدمي از نسل آدم شد پديد آدميت زآدمي کم مي نمود

آدمي از عشقها هم مي ربود ظلم و عصيان و تکبر مي نمود
 

زندگي در زير يک سقف و دو آجر سخت نيست زندگي با لقمه نان جو ئي هم سخت نيست


زندگي با نسل ادم مشکل است زندگاني با نواي بينوايان مشکل است

عشق در اين روزگاران مرده است مردگان هم بي نواي عشق جان داده اند

 ماهيان آب هم پشت بر دريا کرده اند آنقدر سنگ است دلها که گلها مرده اند


شمعدانيهاي گلدان از صداي ظلم پژمرده اند اي دريغا صد هزاران سال هم چون گذشت


آدميت بر زبان آدمي هرگز نگشت چون سرانجام همه مرگ است و بس


چون دو روزي بيش هم مانيستيم با نواي بينوائيها چرا ما سر کنيم


حرف عشق و مهرباني را چرا از بر کنيم اين سخنها بر زبانها مانده است

آدميت مرده است اي خوش آن روزي که حق آدميت نشکند

آدميت زير پاي آدميها نگسلد اي خوش آن روزي که از نسل خود آدم بيايد آدمي


آدمي را زنده گرداند ، بشويد آسمان و هم زمين آدميت بازگرداند درون هر دلي

 
روزگاري يک فريدون گفت و رفت قرن ما روزگار مرگ انسانيت است!

+ نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 5:55 PM  توسط نگین | 
قيمت وفا شايد گرانتر از ان بود که بهانه ي دوست داشتني زندگيم از عهده ي داشتنش بر آيد

یاد بگذشته به دل ماند و دريغ نيست ياري که مرا ياد کند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد نامه اي تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطايي کردم که ز من رشته الفت بگسست                                    دردلش جایی اگر بود مرا پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر کجا مينگرم باز هم اوست که به چشمان ترم خيره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز بر دل پر شررم چيره شده
گفتم از ديده چو دورش سازم بي گمان زودتر از دل برود
 مرگ بايد که مرا دريابد ورنه درديست که مشکل برود
 تا لبي بر لب من مي لغزد مي کشم آه که کاش اين او بود
کاش اين لب که مرا مي بوسد لب سوزنده آن بدخو بود
مي کشندم چو در آغوش به مهر پرسم از خود که چه شد آغوشش
 چه شد آن آتش سوزنده که بود شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم که ز دل بر دارم بار سنگين غم عشقش را
شعر خود جلوه اي از رويش شد با که گويم ستم عشقش را
مادر اين شانه ز مويم بردار سرمه را پاک کن از چشمانم
بکن اين پيرهنم را از تن زندگي نيست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حيران نيست به چکار ايدم اين زيبايي
بشکن اين اينه را اي مادر حاصلم چيست ز خودآرايي
در ببنديد و بگوييد که من جز از او همه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا ؟ باکم نيست فاش گوييد که عاشق هستم
 قاصدي آمد اگر از ره دور زود پرسيد که پيغام از کيست
گر از او نيست بگوييد آن زن دير گاهيست در اين منزل نيست

خنده بر اشکم زدي با خود پسندي آرزو دارم تو هم هرگز نخندي....!

 

رفيقان يک به يک رفتند مراباخودرهاکردند

همه خوددردمن بودندگمان کردم که همدردند

شگفتاازعزيزاني که هم آوازمن بودند

به سوي اوج ويراني پل پروازمن بودند....!

اين بود تمام ماجراي من و او ميخواستمش ولي نميخواست مرا..!

 

اي زندگان:هرروز مردگان را ميبينيد که به سوي گورستان روانه اند ...........

پس چرا پند نميگيريد؟


ديروز داشتم تو ي بهشت زهرا از کنار قبرا رد ميشدم نميدونم چرا هميشه بدم ميومد که روي  سنگ قبرا راه برم شايد چون احساس ميکنم کسي که زير اون همه خاک هنوز زندس و درد رو احساس ميکنه....ديروز يه دفعه پام رفت رو يه قبر پامو که برداشتم برگشتم روي سنگ قبر رو   بخونم نوشته بود: آهاي تويي که داري پا ميزاري رو قبرم انگار همين ديروز بود که منم پا ميذاشتم رو  قبر دیگران ...  این یه هشدار بود یه لحظه احساس کردم مرگ دو قدمیمه ترس نبود حالتی که بهم دست داد هرچی بود پشیمونی بود پشیمونی از گناهایی که کردم نگران بودم نگران اینکه نکنه خدا نبخشتم ....مرگ همیشه به همین نزدیکیه اما گاهی انقدر غرق خودخواهی ها و لذتها میشیم که یادمون میره خیلی زود دیر میشه خوبه ماها هر چند وقت یه بار یه سری به اینجا ها بزنیم و ببینیم که آخر و عاقبت هممون یه چالس با یه عالم خاک و یه سنگی که تنها یادیه که میمونه خوبه آخر و عاقبتمونو میدونیمو اینجوری بی تفاوت خورد میکنیم میشکونیم له میکنیمو میگذریم کاش یه لحظه بشینیم خارج از حساب کتابایی که همیشه یه طرفش خودمونیمو یه طرفش سود و لذتهامونو هوسامون به کارایی که کردیم فکر کنیم ایندفعه خودمون قاضی نشیم و خودمونو با دلایل احمقانه گول نزنیم تا خودمونو تبرئه کنیم ایندفعه خدا رو در نظر بگیریم و گناهامونو اونایی که با حرفامونو کارامون شکستیمشون و مثل همیشه راحت رد شدیم یه بار فقط یه بار فکر کنیم ما هم قراره مثل همه اونایی که برای همیشه خوابیدن قراره بخوابیم ودیگه کاری از دستمون بر نمیاد ...شاید خیلی وقتا تو همین دنیا تقاص خیلی کارامونو به بدترین نحو پس بدیم اما خودمون نفهمیم تقاص چیو پس میدیم ...بعضی وقتا هم انقدر بی ارزش میشیم برای خدا که میدونه با هیچ اتفاقی به خودمون نمیایم تا حداقل یکم از گناهامونو جبران کنیم اما هیچکدوم از گناهامون بی جواب نمیمونه چون اینجوری عدالت خدا زیر سوال میره واسه همینم هست که بهشت و جهنمی هست اینجور آدما پشیمونیشون بعد از مرگشونه که خیلی دیره دیگه هیچ چیزی قابل جبران نیست ......! 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 12:7 PM  توسط نگین | 
دشتها آلوده ست...
در لجنزار گل لاله نخواهد روييد
در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد؟
فكر نان بايد كرد و هوايي كه در آن نفسي تازه كنيم.
گل گندم خوب است .گل خوبي زيباست!
اي دريغا كه همه مزرعه دلها را علف هرزه كين پوشانده است.
هيچكس فكر نكرد كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست.
و همه مردم شهر بانگ برداشتند كه چرا سيمان نيست
و كسي فكر نكرد كه چرا ايمان نيست...
وزماني شده است كه به غير از انسان هيچ چيز ارزان نيست!

 

من از تبار غربتم از آرزوهاي محال قصه ي ما تموم شده با يه علامت سوال ؟


دور تا دور قلبم را حصاري کشيده ام به بلنداي آسمان ..نمي خواهم هيچکس هيچوقت به قلبم هجوم بياورد قلب کوچکم از همه فراري است ترسيده رنجيده....از همه چيز و همه کس گريزان است يکبار نترسيد و عاشق شد شکست و همين براي يک عمر ترسيدن کافيست قلب من خسته است خوابيده ميخواهم خواب بماند و هرگز بيدار نشود ...قلب کوچکم بخواب  اينجا قلبها از سنگ است ...ميان اين سنگدلان خواب مي ارزد به بيداري ...بخواب ..آرام بخواب! قلب کوچکم

 افسوس که نگاهم در پی  نگاه  کسی بود که نگاهش در پی نگاه  ديگری بود ...


ميخوام تو اين سکوت تلخ صداتو از ياد ببرم...!!

چند وقته ...يادم نيست ..روزها و هفته ها و شايدم ماههاست....خيلي وقت است که حس نکرده ام آن دلهره و اضطراب قرارهاي پنهاني ...آن لحظه هاي پر تب و تاب ..تپشهاي قلب و يخ کردن دستهايم و داغي گونه ها و التهاب شنيدن صدايي که براي شنيدنش لحظه شماري ميکردم...حرف زدنهاي او و خاموش ماندن من براي شنيدن صدايش...براي باور اينکه با من و کنار من است..براي باور اينکه خواب نيستم و بيداريست...بودن و نبودن من براي او فرقي نميکرد ..او تشنه ي آن لحظه ها بود چه با من و چه با هر کس ديگر...چه فرقي ميکند من باشم يا ديگري ..از اولم فرقي نميکرد من ابلهانه باور کردم که اينگونه نيست!نميدانم چرا باز دلم اینچنین گرفته...؟ نمیدانم چرا؟

باز هم دلم گرفته گريه کردم دارن به گريه هام ميخندن
باز هم صداي گريمو شنيدن دارن به گريه هام ميخندن
دوباره يه گوشه ميشينمو واسه دلم ميخونم
هنوز تو حسرت يه دنيا نورم ولي نميشه گفت اينو ميدونم
دوباره نميخوام چشاي خيسمو کسي ببينه
يه عمر حال و روز من همينه کسي به پاي گريه هام نميشينه
بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرام بوي غم گرفته
کسي نفهميد غمم چي بوده دليل يک عمر ماتمم چي بوده!

 

اون چقدر ساده ازم برید و رفت وانمود کرد که منو ندید و رفت
همه گفتن اون ازت بی خبره به خدا گریه هامو شنید و رفت
کم کم حس کرد که براش تکراریم یه عروسک جدید خرید و رفت...!

کاش میدونستم عشق دیروز من فردا که شد تو با کی همنشینی!

آئینه پرسید که چرا دیر کرده است، نکند دل دیگری او را اسیر کرده است: خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است و تنها دقایقی چند تاخیر کرده است، گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است . خندید به سادگیم آئینه و گفت: احساس پاک، تو را زنجیر کرده است، گفتم از عشق من چنین سخن مگوی، گفت: خوابی، سالها دیر کرده است. در آئینه به خود نگاه میکنم، آه ! عشق تو عجب مرا پیر کرده است، راست گفت آئینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است .

+ نوشته شده در  شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 6:2 PM  توسط نگین | 
نه به چای شیرین نه به قهوه ی تلخ ونه به آبمیوه ی خنک...
فنجان به هیچ کدامشان دل نبست ..خالی ماند و تنها شکست!
کاش میشد مثل فنجان بود ...دیر زمانیست چون فنجان دل بستگی را از یاد برده ام و دل نمی بندم به هیچ کس...اما کاش از ابتدا چون فنجان بودم اشتباه بود یک بار دل بستن و شکستنم ...!اشتباه..حماقتی عظیم که تاوانی به سنگینی همه ی عمر در پی اش بود..!یک فنجان شکسته  دیگر نمیتواند دل ببندد...همیشه خالی خواهد ماند!


از دور دست آوای زندگی به گوش میرسد کفش هایم همین جاست اما این صدا دیگر شوقی در من نمی آفریند من به تنهایی عادت کرده ام !من آوای زندگی را مدتهاست از یاد برده ام..به چه می خوانی ام ای زندگی..من لبریز از غم و اندوه و اشک وتو لبریز ز شور وشعف و لذت و شر...دست بردار من مردنی ام !مرا به خود مخوان من دگر آن من عاشق و شاد و پر ز امید و آرزوهای دراز نیستم ..من فقط زندانی ام در قفس کوچک تو..!

 

قدم نزن دوباره تو شبای تنهایی من بازی عشق تو گرفت تمام شور و حال من......!

 

 

گفتم:یک پله اشتباه و دروغ! گفتی: دو پله اشتباه و دروغ بسیار
گفتم:یک لحظه توقف گفتی:یک عمر توقف
 گفتم:حصار کشیده ای؟ گفتی :حصار کشیده ام تمام قد
گفتم :فاصله مان بی نهایت است؟ گفتی:بی نهایت..وخنده ای سرد...!
چه خنده ی تلخ و خالی از عشقی! ناگهان به خود لرزیدم و بغض همیشگی هق هقی شد برای خالی کردن تمام عقده های بی تو بودنم..!
  من ماندم و بغض و هق هق و اشک و گریه و تنهایی اما تو رفتی ..رسیدی به او و عشق و شورو شادی و خوشبختی وآنچه میخواستی؟...نه بعید میدانم...چون عمر هوس کوتاهست...عمر شور و شعف و عشق هوس کوتاهست!...کوتاهست!    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 11:17 AM  توسط نگین | 
 

         آرزو دارم بفهمي درد را تلخي برخورد هاي سرد را.......!

 


دل را شکست و مرتبه اولش نبود ديگر نشاني از دل عاشقش نبود
گفتم: چقدر ميگذرد که نديدمت مکث و سکوت و بي خبري....خاطرش نبود!


بر تخته سياه زندگي چه خوب احتمالات و فرضيات را به من آموختي......گفتي:احتمال اينکه عاشقت بمانم خيلي کم است پس فرض کن اصلاً رابطه اي نبوده است!!!

روز اول پیش خود گفتم دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم لیک با اندوه و با تردید 
روز سوم هم گذشت امابر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی در درونم هایهو می کرد
مشت بر دیوارها میکوفت روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه میپیمود همچو روحی در شبستانی
 بر درونم سایه می افکند همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید دوستش دارم نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود کز جهانی دور بر میخاست
لیک درمن تا که می پیچید مرده ای از گور بر می خاست
مرده ای کز پیکرش می ریخت عطر شور انگیز شب بوها
 قلب من در سینه می لرزیدمثل قلب بچه آهو ها
در سیاهی پیش می آمد جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر میشد ورطه تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام آرام می گذشت از مرز دنیا ها
باز تصویری غبار آلود زان شب کوچک  ‚ شب میعاد
زان اطاق سکت سرشار از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دستهای من می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود بوی غم می داد چشمانش
ریشه هامان در سیاهی ها قلب هامان میوه های نور
یکدیگر را سیر میکردیم با بهار باغهای دور
می نشستم خسته در بستر خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام آرام میگذشت از مرز دنیا ها
روزها رفتند و من دیگرخود نمیدانم کدامینم
آن مغرور سر سخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم ؟
بگذرم گر از سر پیمان میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او اید عاقبت روزی به دیدارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 5:59 PM  توسط نگین | 

شیرینی مرور خنده های تو آرامش گریه های بی پناه فراموشی بود....

 

بالاخره تموم شد گریه کناره عکست

حالا که دست اونو گره دیدم تو دستت

چه عاشقانه بودی وقتی نگام میکردی

ولی اینو میدونم یه روزی برمیگردی

 
من عزادار مرگ انسانیتم من سیاهپوشم سیاهپوش مرگ صداقت چله نشینم چله نشین عشقی کور...!

آمد و بر صفحه قلبم نوشت تردید و رفت
نسخه ای از جنس دلتنگی شب پیچید و رفت
هر چه گفتم رفتنش را هیچکس باور نکرد
زندگی را از درخت آرزویم چید و رفت
شاخه ی گل را گرفت و با غمی بوئید و رفت
چشم در چشمش برایش گریه میکردم ولی
او فقط بر اشکهای ساکتم خندید و رفت

به حد مرگ خسته ام و این تازه ابتدای زندگیست....!

     

  خسته ام از همه چیز و همه کس    
                                                             
                                       از هر چه هست و نیست  
                            
                                                    از تو که نیستی و از خودم که هست !
                             
 
                                                           
                

بعد تو یک کوچه دلتنگی به جا ماندست و بس

گرد و خاک  خاطره بر جان ما ماندست و بس

روز آخر گفته بودی که فراموشم مکن

جز تو در ذهنم صدای گریه ام ماندست و بس

می نویسم خویش را در بیت بیت شعر تو

فکر شیرینت برایم آشنا ماندست و بس

یک غروب سرد مردم در تب ناباوری

برف بارید و تو رفتی و رد پایی ماندست و بس                                                                  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 9:28 PM  توسط نگین | 

فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند.....!

گل به گل سنگ به سنگ یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ در تمام در و دشت یادگاران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت میمیرد رفته ای اینک
اما آیا باز میگردی؟........
چه تمنای محالی خنده ام میگیرد!
 
هميشه ميگفتند پرنده اي را که دوست داري رها کن اگر بازگشت عاشقت بوده اما اگر باز نگشت هيچوقت عاشقت نبوده. من پرنده ام را رها کردم .... پرنده ي من هيچوقت برنگشت..!

کی مهربونیتو گرفت؟ کی دستای عزیزتو تبر برای ساقه کرد ؟
کینه رو کی یاد تو داد؟ تو هم شدی مثل همه؟
از تن گرم عاشقت کی ساخته یه مجسمه؟
نمیشه باورم تویی... نه....اینکه چشمای تو نیست
تو طاقتت نبود منو ببینی با چشمای خیس
قد تموم درد من تو داشتی کهنه مرحمی
  یه روز بودی مرگ غمم حالا تولد غمی!

به چه جرمی زندانی قلب سنگی تو شدم؟؟؟.........

  ای تمام باور عاشقانه ام
                             تمنای چشمانم را به چه فروختی ؟
                                                به محبتی دروغین به اندکی عشق؟
                                                                                        یا به تمنای نگاهی دیگر؟

نگو بار گران بودیم و رفتیم نگو نامهربان بودیم و رفتیم
نگو...اینها دلیل محکمی نیست
بگو با دیگران بودیم و رفتیم..!

شبی پرسیدمش با بی قراری به غیر از من کسی را دوست داری؟
دو چشمش از خجالت بر زمین دوخت میان گریه هایش گفت آری

چه صدایی است که پیچیده در این جنگل مرگ؟
چه کسی تیشه به این شاخه ی افتاده زمین میکوبد؟
!این تبر مال تو نیست...دستها مال تو نیست
تو چه محکم و چه کاری و چه با عشق و علاقه
به منه شاخه ی افتاده ی خشکیده تبر میکوبی
آی ...آرام بزن میشکند  عمق سکوت
جمع کن هر چه شکستی دل من...
آتشی بر دل من زن که ببینی عشق هم میسوزد خوب هم میسوزد!

 

             بی من از شهر سفر کردی و رفتی
              بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
             قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
              تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
               اما تو ندیدی.....
              نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشت!

     

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 10:42 AM  توسط نگین | 


 آنها که از دور نگاه ميکنند مي گويند:" تو چه کم داري؟ هيچ"

و من باران اشکهايم را در ابرچشمانم پنهان ميکنم

و با لبخند پوچي به نشانه تاييد سر تکان مي دهم ....

اما خودم ميدانم که هر گاه درون خود را ميکاوم به يک غم بزرگ ميرسم...

و آن غم نبودن توست !!! من در کنار همه تو را کم دارم .

بنویس تا سر خط....

بنویس که دلت دیگه به یاد اون نیست

بنویس که بدونه وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست

اون که گذاشت و رفت یه روز سرش به سنگ میخوره بر میگرده

دیگه صداش نکن بزار خودش بیاد دنبالت بگرده

دیگه گریه نکن آخه اشک تو باعث شادی اونه

دیگه به پاش نسوز آخه اون واسه تو دیگه دل نمیسوزونه

اگه میخواست میموند حالا که رفت و غصش رفته ز یادم

اگه پیشم میموند میدید جز اون به هیشکی دل نمیدادم.....!

 

گريه کردن تا سحر کار من است شاهد من اين چشم بيمار من است
فکر کردم که او يار من است نه..!فقط در فکر آزار من است
نيتش از عشق تنها خواهش است دوستت دارم دروغي فاحش است
يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت بغض تلخي در گلويم کرد و رفت
اين دل ديوانه آخر جاي کيست؟ آنکه ليلايش منم مجنون کيست؟
مذهب او هر چه بادا باد بود خوش به حالش که اينقدر آزاد بود


باز اين جمعه ها دلم تنگ است آه از اين شنبه ها گريزانم

                                   ميروي و براي بودن خود باز بي بهانه مي مانم 

                                                           داغ کن پشت دستانم را ديگر از عاشقي پشيمانم!


ابر بارنده به دريا گفت:گر نبارم تو کجا دريايي
                                    

                                                     در دلش خنده کنان گفت دريا: ابر بارنده تو هم از مايي


وچه روياهايي که تبه گشت و گذشت
وچه پيوند صميميتها که به آساني يک رشته گسست
چه اميدي چه اميدي...؟چه نهالي که کاشتم و بي بر گرديد
دل من ميسوزد که قناري هارا پر بستند
که پر پاک پرستوها را بشکستند
وکبوترها را ....آه کبوتر ها را....
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 8:57 PM  توسط نگین | 
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق  ندانم
سفر از پيش تو  هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم
بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي دردامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 8:4 PM  توسط نگین | 

 باز در چهره خاموش خیال خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع بر لبم شعله حسرت افروخت
 یاد آن خنده بیرنگ و خموش که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم اییدیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق آخر آتش فکند بر جانت

 خود را مزن اينگونه به سنگ
دل ديوانه تنها دل تنگ
منشين در پس اين بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مكن اي خسته درين بغض درنگ
دل ديوانه تنها دلتنگ
پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يكي است
قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يكي است
ديدي آن را كه تو خواندي به جهان يارترين
سينه را ساختي از عشقش سرشارترين
آنكه مي گفت منم بهر تو غمخوارترين

چه دلآزارترين شد چه دلآزارترين
نه همين سردي و بيگانگي از حد گذراند
نه همين در غمت اينگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل ديوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مكن
آتشي را كه در آن زيسته اي سرد مكن
با غمش باز بمان
سرخ رو با ش ازين عشق و سرافراز بمان
راه عشق است كه همواره شود از خون رنگ

دل ديوانه تنها دل تنگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 11:54 AM  توسط نگین | 
مي روم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه ي خويش

به خدا مي برم از شهر شما دل شوريده و ويرانه ي خويش

 مي برم تا که در آن نقطه ي دور شستشويش دهم ازرنگ گناه

شستشويش دهم از لکه ي عشق زين همه خواهش بيجا و تباه

 مي برم تا ز تو دورش  سازم ز تو ، اي جلوه ي اميد محال

مي برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نکند ياد وصال

 ناله مي لرزد ، مي رقصد اشک آه ، بگذار که بگريزم من

از تو ، اي چشمه ي جوشان گناه شايد آن به که بپرهيزم من

 به خدا غنچه ي شادي بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله ي آه شدم ، صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسيد

 عاقبت بند سفر پايم بست مي روم ، خنده به لب ، خونين دل

مي روم از دل من دست بردار اي اميد عبث بي حاصل


+ نوشته شده در  یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 5:5 PM  توسط نگین | 

دستت به دست دیگری از این گذشته کار من
اما نمیدانم چرا دارم حسادت میکنم
گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم
شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت میکنم
رفتم کنار پنجره دیدم تورا با...بگذریم
چیزی ندیدم اینچنین دارم رعایت میکنم
من عاشق چشم توام تو مبتلای دیگری
دارم به تقدیر خود چندیست عادت میکنم
تو التماسم میکنی جوری فراموشت کنم
با التماس اما تو را به خانه دعوت میکنم
گفتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی
رفتم که تو باور کنی دارم محبت میکنم
!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 7:55 PM  توسط نگین | 

از آن روز که دیوار جدایی ها شکست و دنیای ما یکی شد

او دیگر به من فکر نمیکند...

کاش از اول میدانستم او دوست دارد به آنسوی دیوار فکرکند.

    

 

     
ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر 


بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم


بر من منگر ، زانکه به جز تلخی اندوه


در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم


ای رفته ز دل ، راست بگو ! بهر چه امشب


با خاطره ها آمده ای باز به سویم ؟


گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه


من او نیم ، او مرده و من سایه ی اویم !

 

 روزی فکر میکردم اگر کنارت هم نباشم هیچکس را نمیبینی جز من ولی حالا به من ثابت شد

که وقتی روبرویت هم می ایستم همه را میبینی جز من.....! 

               
         

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 12:27 PM  توسط نگین | 

دیدگان تو در قاب اندوه سرد و خاموش خفته بودند
زودتر از تو ناگفته ها را با زبان نگه گفته بودند
از من و هرچه در من نهان بود می رمیدی می رهیدی

یادم آمد که روزی در این راه ناشکیبا مرا در پی خویش
میکشیدی میکشیدی آخرین بار آخرین لحظه تلخ دیدار
سر به سر پوچ دیدم جهان را باد نالید و من گوش کردم
خش خش برگهای خزان را باز خواندی باز راندی 

باز بر تخت عاجم نشاندی باز در کام موجم کشاندی
گر چه در پرنیان غمی شوم سالها در دلم زیستی تو
آه هرگز ندانستم از عشق چیستی توکیستی تو!

 

هرچه شيشه عينكم را تميزتر مي كنم

 دنيا را كثيف تر مي بينم.

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 12 فروردین1386ساعت 5:4 PM  توسط نگین | 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزهاروز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزهادیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد دردمی خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر خاک میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهندآه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای در بر اینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای می رهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شکیب روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 فروردین1386ساعت 5:0 PM  توسط نگین | 

یاد باد آن شب بارانی ، که تو در خانه ما بودی

شبنم از روی تو روشن بود ،که تویک سینه صفا بودی .

 رعد غرید و تو لرزیدی ،رو به آغوش من آوردی

کام ناکام مرا - خندان -به یک بوسه روا کردی .

 باد هنگامه کنان بر خاست !شمع ، لبخند زنان بنشست !

رعد ، در خنده ما گم شد !برق ، در سینه شب بشکست !

 نفس تشنه تب دارم ،به نفس های تو می آویخت .

عود طبعم به نهان می سوختعطر شعرم به فضا می ریخت !

 چشم بر چشم تو می بستم .دست بر دست تو می سودم ،

به تمنای تو می مردم ،به تماشای تو خوش بودم .

 چشم بر چشم تو می بستم .شور و شوقم به سراپا بود

دست در دست تو می رفتم هر کجا که عشق تو می فرمود!

 از لب گرم تو می چیدم گل صد برگ تمنا را

در شب چشم تو می دیدم :سحر روشن فردا را

 سحر روشن فردا کو ؟گل صد برگ تمنا کو؟

اشک و لبخند و تماشا کو ؟آن همه قول و غزل ها کو ؟

 باز امشب شب بارانی ست از هوا سیل بلا ریزد

بر من و عشق غم آویزم اشک از چشم خدا ریزد !

 من واین آتش هستی سوز ،تا جهان باقی و جان باقی ست .

بی تو ، در گوشه تنهایی ،بزم دل باقی و غم ساقی ست !

 

مرا عمری به دنبالت کشاندی

سرانجامم به خاکستر نشاندی

ربودی دفتر دل را و افسوس

که سطری هم از این دفتر نخواندی

 گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت

پس از مرگم سرشکی هم فشاندی

گذشت از من ، ولی اخر نگفتی

که بعد از من به امید که ماندی ؟

بی تو در میابم چون چناران کهن از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است آرزو دارم که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی؟!نه ....دریغا.........هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی کاشکی شعر مرا می خواندی
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟!
آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی روی خندان تورا کاشکی میدیدم
شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
وتکان دادن سر که عجب......!عاقبت مرد!افسوس....!
کاشکی میدیدم من به خود میگویم
چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد!؟
می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من آنچه را می بخشی!


من تمنا کردم که تو با من باشی تو به من گفتی:هرگز...هرگز
پاسخی سخت و درشت و مرا غصه ی این هرگز کشت....!

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386ساعت 9:6 PM  توسط نگین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
موج اگر میدانست ساحل هیچگاه دستش را نمیگیرد هرگز نفس نفس نمیزد برای رسیدن...!

نوشته های پیشین
آذر 1387
تیر 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM